اسود العين است ( به عربى ترجمه كرده كه معنى سياه چشم دانسته شود ) او در يكى از دو چشم خود خال سياه داشت ( بدين سبب بسياهچشم معروف شد ) اسفار با او مكاتبه كرد و تهنيت گفت ( ! ) او نزد اسفار حاضر شد و اسفار به او گفت : ميخواهم خانواده خود را در آنجا قرار دهم او قبول كرد . حكومت قزوين را هم بسياهچشم داد .
چون خانوادهء خود را در آن قلعه مستقر نمود شروع كرد بفرستادن ياران دلير و قابل اعتماد تا آنكه عده صد مرد در آن دژ مستقر گرديدند آنگاه سياه چشم را از قزوين احضار كرد و كشت .
اسفار هنگامى كه از سمنان ميگذشت اميرزادهاى كه در آنجا مىزيست و پدرش امير دماوند بود به او پناه برد .
محمد بن جعفر سمنانى هم در يك قريه تحصن و سنگر كرد و نزد اسفار نرفت .
نام قريه و قلعه راس الكلب بود . اسفار كينه محمد بن جعفر را در دل گرفت و چون رى را گشود لشكرى براى سركوبى محمد مذكور فرستاد كه او را ( در همان قريه ) محاصره كنند . فرمانده آن لشكر مردى عبد الملك ديلمى نام داشت او را محاصره كردند و كار پيش نبردند . عبد الملك كسى را وادار كرد كه محمد را وادار به صلح كند محمد صلح خواست عبد الملك قبول كرد . باز كسى را وادار كرد كه بمحمد بگويد و عبد الملك را دعوت كند . محمد عبد الملك را دعوت كرد او مردان دلير خود را برگزيد و آنها را خارج كاخ و دژ قرار داد . خود به تنهائى نزد محمد بالاى كاخ رفت و مدت يك ساعت با هم گفتگو كردند .
عبد الملك با محمد خلوت كرد كه با او در يك موضوع مشورت كند او هم پذيرفت .
كسى هم نماند جز يك غلام خرد سال در اثناء خلوت عبد الملك جست و محمد را كشت . محمد به مرض نقرس مبتلا بود . آنگاه عبد الملك طناب نازكى كه از ابريشم بافته و براى چنين واقعه فراهم شده و همراه داشت بيك پنجره بست و خود را آويخت و از آن پنجره گريخت و بياران خود رسيد و رها شد .
آن غلام خردسال فرياد زد و ياران محمد رسيدند در را شكستند كه عبد الملك
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 224
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٢٤