اقدام خود را بگويد . مرداويج از همان محل بسالاران و فرماندهان زير دست خود كه مورد اعتماد و وثوق بودند نوشت كه با سالار متحد شده و آنها موافقت و اجابت نمودند زيرا سپاه از بد رفتارى و سخت گيرى اسفار بستوه آمده بود .
يكى از آنهايى كه موافقت كرده بودند مطرف بن محمد وزير اسفار بود .
مرداويج و سالار رسيدند و باتفاق اسفار راه را گرفتند . اسفار بر توطئه آگاه شد و دانست كه اتباع او با مرداويج بيعت كردهاند احساس زوال را كرد . آن هم بعد از بدرفتارى او نسبت باهالى قزوين و نفرين آنها . ناگاه سپاه شوريد و اسفار جاى درنگ نديد ناگزير تن بگريز داد و با چند تن از غلامان خود به شهر رى پناه برد .
در آن شهر گنجى داشت خواست آن را ببرد ولى گنجدار كه نماينده او بود تسليم نشد و گفت : تو امير نيستى و بمال نيازى ندارى فقط پنج هزار دينار به او داد و او راه خراسان را گرفت و در پيرامون بيهق اقامت گزيد .
اما مرداويج كه از قزوين به شهر رى بازگشت و بماكان بن كالى ( كاكى ) نامه نوشت كه او را يارى كند در آن زمان ماكان در طبرستان بود براى مساعدت مرداويج اسفار را دنبال كرد اسفار هم نسبت بمردم محل اقامت خود ستم كرده بود و چون دانست كه ماكان او را تعقيب مىكند سوى « بست » رخت بست و بعد بازگشت و كوبر را پيمود كه از راه رى بالموت برود كه در قلعه الموت خانواده و اموال او ذخيره بود در عرض راه بعضى از ياران او عقب مانده و خدعه كردند و نزد مرداويج رفتند و به او خبر بازگشت اسفار را دادند كه راه الموت را گرفته است . مرداويج همانساعت برخاست و تاخت كرد و بعضى از سالاران خود را پيش فرستاد . سالارى به او رسيد كه او ميخواست استراحت كند آن سالار به او سلام كرد و او را امير خطاب نمود و اسفار به او گفت : شايد خبر بازگشتم بشما رسيده و شما بدنبال من آمدهايد ؟
آن سالار گفت : آرى چنين است . همراهان اسفار گريستند و اسفار آنها را ملامت كرد و گفت : شما به اين دل ( ضعيف ) ساهى شدهايد ؟ نميدانيد كه بزرگوارى و سالارى
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 227
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٢٧