تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 20

مساهمون:

ص٢٠
و از نيشابور خارج شد و راه بلخ را گرفت . اسماعيل به او پيغام داد كه تو داراى يك دنيا مملكت و امارت هستى و من فقط بما وراء النهر قانع شده‌ام بهتر اين است كه بهر چه دارى اكتفا كنى و مرا به حال مرزدارى و نبرد با دشمنان بگذارى . بگذار كه من مرزدار و مدافع اين ديار باشم . عمرو قبول نكرد و بنبرد پرداخت . بعمرو گفته شد كه عبور از رود بلخ بسيار دشوار است گفت اگر چنين باشد كه من آن را با كيسه‌هاى زر بدست خود خواهم بست ( سكر بسازم كه بند باشد - سكر بكسر سين و سعدى هم آن را آورده است ) و از آن با صرف اموال خواهم گذاشت . اسماعيل هم لشكر كشيد و از رود به طرف غرب عبور كرد عمرو هم رسيد و در بلخ اقامت گزيد . اسماعيل اطراف سپاه او را گرفت و همه چيز را به روى او بست او بمحاصره افتاد و پشيمان شد از اسماعيل درخواست متاركه كرد و اسماعيل نپذيرفت . جنگ آغاز شد هنوز اندك مدتى نگذشته كه عمرو گريخت ، از يك جنگل گذشت و خواست راه نزديك را طى كند خود راه نزديك را اختيار كرد و بسپاه دستور داد كه راه راست و جاده عمومى را طى كند و در عرض راه اسب او در رود فرو رفت . عده كمى كه با او همراه بودند در فكر نجات خود شدند و او را بدان حال گذاشتند . اتباع اسماعيل به او رسيدند و او را اسير كردند ، اسماعيل او را بسمرقند فرستاد . چون خبر واقعه بمعتضد ( خليفه ) رسيد عمرو را ناسزا گفت و اسماعيل را ستود . اسماعيل هم عمرو را مخير كرد كه ما بين اينكه نزد او بماند يا نزد خليفه برود ، او رفتن نزد خليفه را ترجيح داد . او را ببغداد فرستاد . او را بر شتر سوار كردند و بعد بزندان سپردند و در سنه دويست و هشتاد و نه او را كشتند . داستان عمرو بن ليث صفار و قبل از او يعقوب مفصل و لذتبخش و يكى از عجايب تاريخ است كه در اينجا باختصار آمده اينكه جنگ نكرده اسير شد روايت ديگرى دارد كه گويند اسب او عاشق يك ماديان در صف دشمن بود كه قبل از آن در يك اصطبل الفت داشتند و عمرو را سوى دشمن حمل كرد كه او را گرفتند اصح روايات همين است كه ابن اثير نقل كرده و آن ديگر افسانه است . اما اينكه بدون