مردم با دين و پرهيزگاران با ايمان هرگز بر او خرده نگرفتند و به او ايراد و اعتراض نكردند . قدر زهد و پرهيزگارى و فضل و ترك دنياى او را مىدانستند با اينكه دنيا به او رو آورده بود او بقناعت و زهد تن داده و به آنچه از پدر او به ارث رسيده و آن عبارت از يك ده در طبرستان بود اكتفا كرده بود مناقب و فضايل او بسيار است كه در اينجا بيش از اين مجالى نداريم . ( مولف تاريخ صحيح خود را از طبرى نقل كرده باضافه كتب ديگر تاريخ و به او اعتقاد و ايمان داشته و الحق او چنين بود ) .
بيان حوادث
در آن سال مقتدر ( خليفه ) با شفاعت و درخواست مونس خادم يوسف بن ابى الساج را از بازداشتگاه آزاد كرد . يوسف مذكور را نزد مقتدر بردند به او خلعت داد و امارت رى و قزوين و ابهر و زنجان و آذربايجان را به او سپرد و مقرر گرديد ساليانه پانصد هزار دينار ( زر ) براى بيت المال حمل كند اين مبلغ زايد بر مخارج سپاه تخت فرمان او خواهد بود كه در محل امارت و ايالت او تشكيل مىشود .
در همان روز وصيف بكمترى و على طاهر و يعقوب بن عمرو بن ليث را هم خلعت دادند .
يوسف آماده رفتن به محل امارت خود گرديد و مقتدر لشكر تحت فرمان وصيف را به او واگذار كرد و او در جمادى الثانية از بغداد سوى آذربايجان رهسپار شد كه در عرض راه به كار « ديار ربيعة » رسيدگى كند او وارد موصل شد و كارهاى آن سامان را انجام داد و راه آذربايجان را گرفت در همان هنگام خبر مرگ سبك غلام او رسيد .
در آن سال شرطه ( شهربانى ) بغداد بنازك واگذار شد . ( قبل از او محمد بن عبد الصمد بود كه بسيار ناتوان بود بحديكه يك عروس هنگام زفاف را برده و