است با هم نبرد كنند و نتيجه را خليفه در بغداد ببرد . اگر متحد ميشدند كه استقلال و عظمت ايران زودتر تجديد و حفظ ميشد ) .
احمد از نيشابور بگرگان لشكر كشيد . در آنجا قراتكين بود با او جنگ كرد و فاتح شد و قراتكين را از آن سامان بيرون نمود و خود به نيشابور و خراسان بازگشت و مرو را گشود و گرداگرد شهر ديوار و حصار كشيد و در آنجا ماند .
نصر سعيد لشكرى بفرماندهى حمويه بن على از بخارا بمرو فرستاد . حمويه با سپاه خود بمرو رود رسيد و در آنجا لشكر زد و منتظر شد كه احمد بجنگ او شتاب كند مبادرت بجنگ نكرد .
يكى از ياران احمد بر او وارد شد ديد كه او در حال تفكر و تحير بوده كه حمويه در آنجا لشكر زده بود . آن يار به او گفت : شك و ترديد نيست كه امير نگران اين حادثه بزرگ شده و دل به اين واقعه داده . خواستم بدانم عقيده و تدبير امير در اين كار چيست ؟ گفت : چنين نيست كه تو گمان مىكنى ولى من خوابى كه در زندان سيستان ديده بودم به ياد آوردم كه يوسف صديق عليه السلام به من گفت : تو مستقيما از طرف نفس خود امير و والى نخواهى شد ( شرح آن گذشت كه بايد تابع ديگران باشى ) آن يار گفت : من به او گفتم : ولى اين را بدان كه آن قوم ( سامانيان ) اين تسليم و صلح را مغتنم ميشمارند و هر چه ميخواهى به تو خواهند داد . اگر صلاح بدانى واسطه فرستاده شود چه بهتر . او اين بيت شعر را انشاء كرد :
ساغسل عنى العار بالسيف جالبا * على قضاء اللّه ما كان جالبا
يعنى : من ننگ را از خود با شمشير زايل خواهم كرد ( در اينجا شستن آمده و نمىتوان گفت با شمشير مىشويم ) و قضا و قدر خداوند را براى خود جلب مىكنم هر چه بادا باد . ( هر چه جلب شود بشود ) .
چون حمويه ديد كه احمد بجنگ مبادرت نمىكند بحيله پرداخت و گفت :
من احمد را در سوراخ موش محاصره كردم و راه فرار را بر او بستم . از اين قبيل