تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 108

مساهمون:

ص١٠٨
همچنين فرزندش ابو القاسم و براى هر يكى از آن دو نگهبان گماشت . فرزندش را هم بازپرسى كرد و او جز گفته پدر چيزى نگفت كسانى كه با آن پدر و فرزند بودند تحت شكنجه و فشار درآورد و آزار داد و بازپرسى كرد همه گفتهء مهدى را تأييد كردند . ابو عبد اللّه شنيد بيسع پيغام داد و استمالت كرد و گفت : قصد جنگ با او ندارد و فقط كار مهمى در بين است كه بايد انجام شود و به او وعده نيكى داد . او نامه را انداخت و نمايندگان را كشت . باز ابو عبد اللّه براى حفظ جان مهدى با او ملاطفت كرد ولى بمهدى اشاره نكرد و باز او رسولان را كشت . ابو عبد اللّه با شتاب لشكر كشيد و به شهر رسيد و يسع لشكر خود را آراست و بجنگ پرداخت و آن روز را بنبرد پايان داد ، چون شب فرا رسيد يسع با خويشان و بنى اعمام خود گريخت آن شب ابو عبد اللّه و اتباع او سخت پريشان و محزون شده بودند زيرا نميدانستند كه يسع قبل از فرار با مهدى چه كرده و آيا او را كشته يا زنده داشته همچنين نسبت بفرزندش . بامدادان اهالى شهر نزد ابو عبد اللّه رفتند و خبر فرار يسع را دادند . او و يارانش داخل شهر شدند و به محل بازداشت مهدى رفتند او و فرزندش را از محبس آزاد كردند و مردم به اندازه خرسند شدند كه نزديك بود ديوانه شوند . ابو عبد اللّه مهدى و پسرش را سوار كرد و خود و امراء و رؤساء قبايل در ركاب آن دو پياده مىرفتند . ابو عبد اللّه بمردم ميگفت : خواجه و مولاى شما اين است ، در حال گريه و فرح و شادى او را بيك بارگاه كه مخصوص او برپا شده بود رسانيد او در آنجا فرود آمد . دستور داد كه يسع را دنبال كنند ، بتعقيب او شتاب كردند و او را گرفتند ، اول سخت تازيانه زدند بعد كشتند . چون مهدى ظهور كرد در « سلجماسه » اقامت گزيد و بعد از چهل روز بافريقا رفت ( همه آن سامان افريقا ناميده ميشد ) . اموال را از انكجان كشيد آنها را با خود بار كرد و به شهر « رقاده » رسيد و آن در سنه دويست و نود و هفت بود . سلطنت بنى الاغلب نابود شد همچنين بنى المدرار كه يسع از آنها بود كه مدت آن صد و سى سال بود كه منفردا در « سلجماسه » حكومت و سلطنت ميكردند .