و غير آن بود . روزى گفت : جد من عبد اللّه بن عباس گفت : مگس بر همنشين من مىنشيند و به من آزار مىدهد . اين منتهاى مكارم اخلاق است . من به خدا سوگند همنشينان خود را بديدهء مىبينم كه با آن برادران خود را مىبينم . به خدا اگر مىتوانستم نام و نشان آنها را تغيير بدهم بجاى اينكه آنها را تغيير بدهم بجاى اينكه آنها را همنشين بخوانم دوست و برادر ميخواندم .
يحيى بن على گفت : موفق روزى همنشينان خود را دعوت كرد و من سبقت جسته تنها رفتم چون او مرا تنها ديد گفت :
و استصحب الاصحاب حتى اذا دنوا * و ملوا من الادلاج جئتكم و حدى
يعنى : من صحبت ياران را مىپذيرم و چون آنها نزديك شوند و از شبنشينى بستوه آيند من تنها وارد مىشوم .
من كه اين شعر را ( درباره خود ) شنيدم براى او دعا كردم و ثنا گفتم كه بموقع انشاد كرده ، او نيكىهاى بسيار داشت و اينجا گنجايش ندارد .
بيان بيعت با معتضد براى ولايتعهد
چون موفق در گذشت سران سپاه همه جمع شدند و با ابو العباس فرزند او براى ولايتعهد دوم بعد از مفوض فرزند معتمد بيعت كردند لقب معتضد هم به او دادند و در بيست و سيم ماه صفر روز جمعه بنام او بعد از مفوض خطبه خواندند و ياران و اتباع پدرش گرد او تجمع نمودند و هر چه تحت اختيار پدر او بود به او رسيد .
معتمد ابو الصقر و ياران او را دستگير و خانه آنها را غارت كرد ، بنى الفرات را هم تعقيب كرد كه همه پنهان شدند .
عبد اللّه بن سليمان بن وهب را خلعت داد و مقام وزارت داد محمد بن ابى الساج را هم بواسط فرستاد كه غلام خويش وصيف را ببغداد برگرداند . وصيف بشوش رفت و مرتكب فساد شد و غارت كرد و از برگشتن خوددارى نمود .