آن مرد آگاه شد كليد را برداشت و او را آزاد كرد و باز كليد را زير بالش « هيصم » نهاد . بامدادان « هيصم » برخاست و در را باز كرد كه آن مرد را بكشد او را نيافت . ميان مردم شايع شد كه او با معجزه از زندان و كشتن جسته و گفتند او به آسمان رفته .
پس از آن در جاى ديگر ظاهر شد و گروهى از ياران سابق خود را ديد از او پرسيدند كه چه شده ( چگونه آزاد شده ) گفت : هيچ كس نمىتواند به من آزار بدهد و آسيب برساند . او در نظر پيروان بسيار بزرگ و مقدس شد .
پس از آن از بيم دشمنان بشام رفت و كسى بر حال او گاه نشد . او را بنام آن مرد گاودار ( به سرخ چشم ) ناميدند كه « گرميته » باشد و بعد مخفف و محرف شد كه « قرمط » گفتند . اين شرح را « زكرويه » روايت كرده است .
گفته شد : « قرمط » لقب مردى در پيرامون كوفه بود كه بار غله را بر گاوهاى نر حمل مىكرد و نامش حمدان بود . پس از آن مذهب « قرامطه » در اطراف كوفه شايع و منتشر شد . طائى احمد بن محمد بر احوال پيروان آن مذهب آگاه شد . مقرر كرد كه هر يكى از آنها بايد ساليانه يك دينار بدهد كه همه دادند . پس از آن گروهى از كوفه نزد دولت شكايت كردند كه دينى نو غير از دين اسلام ظاهر شد و طائى از معتقدين آن دين جزيه دريافت مىكند . آنها معتقد هستند كه امت محمد در خور تيغ بىدريغ هستند مگر آنكه با آنها بيعت كند و كيش آنان را بپذيرد .
از چگونگى عقيده و مذهب « قرامطه » نقل شده كه آنها چنين كتابى دارند كه اين بيان در آن درج شده : « بسم اللّه الرحمن الرحيم : فرج بن عثمان كه اهل قريه نصرانه و مبلغ مسيح است مىگويد : مسيح كلمه خداوند است و مسيح مهدى مىباشد و مسيح احمد بن محمد بن الحنفيه است ( فرزند على بن ابى طالب كه بعقيده كيسانيها امام سيم شيعه است ) و او جبرئيل است . او گويد : مسيح براى من به صورت انسان مصور شده و به من گفت : تو مقصود و تو حجت ( حجت قائم
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 282
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٨٢