جانشين او شد .
حسن مرد سخى و كريم بود . يكى او را مدح كرد ده هزار درهم به او داد .
او فروتن و خداپرست بود . حكايت شده كه : شاعرى در مدح او گفت : « اللّه فرد و ابن زيد فرد » يعنى خدا يگانه است و فرزند زيد هم يگانه است . او گفت : دروغ مىگوئى . چرا نگفتى : « اللّه فرد و ابن زيد عبد » خدا يگانه است و ابن زيد بنده خداست . خاكت به دهان . آنگاه بر زمين افتاد و سجده كرد رخسار خود را به خاك ماليد هر كه در محضر او بود سجده كرد پس از آن شعر را حرام كرد . او عالم بفقه و علوم عربيه بود . شاعرى در مدح او گفت :
لا تقل بشرى و لكن بشريان * غرة الداعى و يوم المهرجان
به او گفت : واجب اين بود كه با كلمهء غير لا شعر را آغاز كنى . زيرا شاعر نغزگو براى مطلع اول قصيده خود كلمهء اختيار مىكند كه نيوشنده را خرسند كند و اگر بمصرع دوم ابتدا ميكردى بهتر بود .
( اين بيت در علم بلاغت عرب - معانى و بيان بطور شاهد و مثال آمده و آنچه دانسته شده تصحيح آن به زبان حسن بن زيد داعى كبير چنين آمده كه به او گفت بگو :
ان تقل بشرى فقل لى بشريان * غره الداعى و يوم المهرجان
يعنى : اگر مژده دهى دو مژده ده . يكى طلعت داعى ( حسن ) و ديگرى روز مهرجان كه آن بيت را در روز مهرجان انشاد كرد ) .
( شاعر هم چربزبان و حاضر جواب بود ) به او گفت :
در تمام دنيا از اين كلمه بزرگتر و بهتر نيست و لا إله الا اللّه و اول آن لاست .
به او گفت : صحيح است و به او صله و انعام داد .
گويند مغنى در محضر او به اين ابيات ترنم كرد : كه شعر فضل بن عباس بن عتبة بن ابى لهب است .
و انا الاخضر من يعرفنى * اخضر الجلدة من بيت العرب