خلعت و انعام بسيار داد .
چون خواربار و ذخيره از علوى بريده شد به دو فرمانده خود يكى « شبل » و ديگرى « بذى » فرمان داد كه با عدهء ده هزار مرد جنگى بروند و در محل « بطيحه » مسلمين را غارت كنند و راه رسيدن خواربار براى سپاه موفق را ببرند . آن دو فرمانده از سران سپاه مورد اعتماد و وثوق علوى بودند . موفق هم زيرك را با عده بمقابله آنها فرستاد . زيرك در رود عمران به آنها رسيد و چون فزونى عده دشمن را ديد سخت ترسيد در حال ترديد بود كه آيا جنگ كند يا باز گردد . بعد استخاره كرد و با تهور بر آنها حمله نمود دليرانه جنگ كرد و خداوند هول و هراس در دل زنگيان افكند تاب پايدارى نياورده گريختند زيرك هم آنها را دنبال كرد و زد و كشت و گرفت و بست و برد . بسيارى هم دستخوش غرق شدند . اسراء را گرفت و كشتىها را برد و آنچه از كشتى قابل بهره نبود در آب غرق كرد . چهار صد كشتى سالم آنها را گرفت سرها و گرفتاران را به شهر موفقيه برد .
بيان عبور موفق سوى شهر صاحب الزنج
موفق سوى شهر آن پليد از رود گذشت و آن در تاريخ بيست و چهارم ماه ذى الحجه ( سال جارى ) بود . سبب اين بود كه گروهى از سالار آن پليد چون محنت و بلا و شدت محاصره را ديدند و دانستند كه زندگانى در حصار سخت و ناهموار است . از آن طرف رفاه و نعمت و بهبودى حال گريختگان و پناهندگان را مشاهده مىكردند كوشيدند كه از هر طرف بگريزند و از موفق امان بخواهند چون آن پليد وضع را بدان گونه ديد راهها را مراقبت و حراست كرد كه كسى نگريزد و تسليم نشود .
گروهى از سالاران بموفق پيغام دادند و امان خواستند و درخواست كردند كه عده براى جنگ با پليد بفرستد كه آنها بتوانند راه پناه ما را باز كنند . موفق