نمود . او بسيار هشيار بود كه بر اسرار آگاه مىشد . يكى از كارهاى او اين بود كه يكى از بازرگانان قيروان داراى يك همسر زيبا و نكوكار و عفيف بود . وزير امير ابراهيم به او تعلق خاطرى داشت به او پيغام داد و خواست بجمال وى تمتع كند او اجابت نكرد . عشق آن وزير شدت يافت و حال خود را نزد پيرزنى شكايت كرد آن پيرزن نزد امير و مادرش تقرب و منزلت داشت كه او را پرهيزگار مىدانستند و هميشه از او دعاى خير مىخواستند . آن پيرزن بوزير گفت : من مىكوشم كه بين شما و آن زن زيبا ملاقات دهم آنگاه به خانه زن بازرگان رفت و حلقه در را كوبيد و گفت : جامه من پليد شده ميخواهم آن را پاك كنم كه نماز بخوانم او را پذيرفت و آن پيرزن پس از وضو و تطهير جامه به نماز آغاز كرد . زن زيبا براى وى طعام آماده كرد و او گفت : روزه هستم ولى هميشه نزد تو خواهم آمد . بعد گفت : من يك دختر يتيم را تربيت كردهام كه ميخواهم به شوهر بدهم . اگر بتوانى بعضى از زر و زيور خود را بعاريت و امانت به من بدهى كه زيب وى باشد كار نيكو خواهى كرد .
آن زن تمام زيور خود را به او داد و آن پيرزن چند روزى غيبت كرد سپس باز گشت . زن بازرگان زيور خود را از او مطالبه كرد او گفت : هنگامى كه من حامل زر و زيور بودم و از اينجا مىرفتم وزير در عرض راه مرا ديد و همه را از من ربود و چون من گفتم : متعلق بفلان زن است گفت : بايد بدست خود او بدهم . زن بازرگان بر حيله آن پيرزن آگاه شد به شوهر خود گفت . شوهرش هم نزد امير ابراهيم رفت و داستان را نقل كرد . امير ابراهيم نزد مادر خود رفت و حال پيرزن را پرسيد .
مادرش گفت : اكنون او اينجاست و براى تو دعا مىكند او را احضار و مهربانى بسيار كرد و در ضمن مذاكره انگشترى پيرزن را از انگشت او كشيد كه بدان تبرك كند . پس از آن يك غلام اخته ( خواجه ) خواند و انگشترى را به او داد و گفت : به خانه اين پير زن مىروى و اين انگشترى را به او مىدهى و مىگوئى مادرت را نشانى داده كه تو سبد جواهر و زيور بدهى كه نشانى آن سبد چنين و چنان است . آن غلام رفت و
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 140
مساهمون: ابن الأثير
ص١٤٠