تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 136

مساهمون:

ص١٣٦
ابو الفضل محمد بن عبد الله بلعمى ( در كتاب بلغمى از بلغم آمده و اين اشتباه از ناسخ است . بلعمى مترجم تاريخ طبرى معروف است ) گويد : من از امير ابو ابراهيم اسماعيل بن احمد شنيدم مىگفت : من در سمرقند بودم روزى براى استماع شكايت و تظلم مردم نشستم . برادرم اسحاق در كنارم نشست ابو - عبد الله بن نصر فقيه شافعى وارد شد . من براى احترام علم و دين او برخاستم پس از رفتن او برادرم به من گفت : تو امير خراسان هستى . مردى از رعاياى تو بر تو وارد مىشود و تو برمىخيزى . سياست را با اين قيام از بين مىبرى . ( اسماعيل كه خود اين حكايت را مىكرد گفت ) شب در خواب پيغمبر را ديدم . من و برادرم اسحاق ايستاده بوديم . پيغمبر بازوى مرا گرفت و فرمود : اى اسماعيل ملك ( امارت و پادشاهى و مملكت ) خود را با احترام محمد بن نصر محكم و برقرار كن . سپس رو باسحاق كرد و فرمود ملك ( امارت ) تو و خانواده تو بباد رفت زيرا تو محمد بن نصر را خفيف و حقير دانستى . اين محمد بن نصر از علماء فقه بطريقت و مذهب شافعى و از كسانى بود كه بعلم خود عمل مىكردند و چندين كتاب تاليف و بمصر مسافرت و علم را از پيروان شافعى مانند يونس بن عبد الاعلى و ربيع بن سليمان و محمد بن عبد الله بن حكم آموخت و با حارث محاسبى دوستى و صحبت و همكارى داشت و علم را از او اقتباس كرد و مبرز شد .

بيان تمرد و عصيان اهالى « رقه »

اهالى « رقه » تمرد و بر احمد بن طولون عصيان و امير خود را از سامان اخراج نمودند . امير آنها محمد بن فرج فرغانى بود . ابن طولون لشكرى بفرماندهى غلام خود لؤلؤة فرستاد و دستور داد كه با مهربانى و مدارا با آنها رفتار كند اگر اطاعت كردند چه بهتر و گر نه شمشير را به كار برد . لشكر رفت