تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 135

مساهمون:

ص١٣٥
شخصى براى اداره بخارا نصب كند نصر هم برادر خود اسماعيل را فرستاد . اسماعيل با رافع بن هرثمه كه والى خراسان شده بود متحد شد و عهدنامه ميان براى تعاون و يارى منعقد كردند و اسماعيل از رافع درخواست ايالت خوارزم را كرد و او هم خوارزم را با اسماعيل واگذار نمود و اسماعيل رافع را امير خود مىدانست . ميان نصر و اسماعيل ( دو برادر ) تفتين و خبرچينى شد نصر در سنه دويست و هفتاد و دو براى جنگ با اسماعيل لشكر كشيد . اسماعيل حمويه بن على را نزد رافع بن هرثمه فرستاد و از او يارى خواست . رافع سپاه عظيم سوى بخارا كشيد و رسيد . حمويه گويد : اگر اسماعيل بر برادرش نصر پيروز شود از كجا ما ايمن باشيم كه رافع اسماعيل را نگيرد و بند نكند و بر ما وراء النهر غالب نشود و اگر هم نكند اسماعيل هميشه اعتراف خواهد كرد كه نجات يافته رافع تحت امر و نهى او خواهد بود و بموجب دستور او عمل و تصرف خواهد كرد . من با رافع خلوت كردم و به او گفتم : نصيحت من نسبت به تو واجب است من از نصر و اسماعيل چيزهائى كشف كرده‌ام و رازهائى از آنها آشكار شده و من اطمينان ندارم كه هر دو بر جنگ تو تصميم نگيرند . عقيده من اين است كه در ميدان جنگ حاضر و ناظر باش و هر دو را وادار كنى كه با هم آشتى كنند . رافع نصيحت ( حيله او ) را پذيرفت و هر دو با هم صلح كردند و او بازگشت . حمويه گويد : من بعد از آن تدبير خود را باسماعيل گفتم : او عمل مرا پسنديد و رافع را هم در برقرارى صلح معذور و ذى حق دانست اسماعيل و نصر مدتى بدان حال ماندند و باز مفسدين شروع بتفتين كردند تا آنكه در سنه دويست و هفتاد و پنج با هم جنگ كردند و اسماعيل بر نصر پيروز شد . چون نصر را ( اسير كردند ) نزد اسماعيل بردند اسماعيل براى احترام او پياده شد و دست او را بوسيد و به محل خود كه سمرقند باشد برگردانيد و خود را نايب او در بخارا دانست . اسماعيل مرد نيكى بود علماء و مردم ديندار را دوست و گرامى داشت ببركت آنها هم ملك او و فرزندانش دوام يافت و بدرازا كشيد .