اين است كه او عاشق زنى از خاندان معن كه نامش زهرا بود او را خواستگارى كرد و اجابت نشد زيرا او تنگدست بود . او را از معن خواست معن هم پدر آن دوشيزه را احضار و وادار كرد كه دخترش را بزناشوئى او بدهد . مهر وى را هم ده هزار درهم از خود پرداخت .
يكى ديگر يك محوطه معين كه خود خواسته بود ( و قادر بر خريد آن نبود ) از معن خواست و معن آن را براى او خريد و بخشيد .
يكى ديگر از او اندك مالى خواست و معن به او سى هزار درهم داد كه جمع آنچه داده بود ( قيمت خانه و مهر زن ) بالغ بر صد هزار درهم گرديد .
منصور مىگفت : من به چهار مرد شريف احتياج دارم كه اين چهار نوع مرد هميشه در درگاه من وجود داشته باشند از آنها شريفتر و عفيفتر نباشد و كارهاى دولت به آنها اصلاح شود كه قوام ملك و دولت من باشند و چنين باشند .
يك قاضى كه در كار خدا از هيچ چيز نينديشد رئيس شرطه ( پاسبان ) بضعيف انصاف دهد و عدالت كند و حق او را از قوى بگيرد .
مستوفى كه تمام ماليات را دريافت كند و در عين حال برعيت ستم نكند .
زيرا من از ظلم رعيت بى نياز هستم .
سپس انگشت سبابه خود را سه بار گزيد و گفت آه آه . گفتند اى امير المؤمنين چيست و آن چهارم كيست ؟ گفت : صاحب بريد ( پست كه در آن زمان مراقب اعمال حكام و عمال بود و هر چه مىشد گزارش مىداد و آن يك وظيفه و كار ارجمند بود كه به اشخاص شريف سپرده مىشد ) كه خبر صحيح بدهد و گزارش سه نوع زبردست را چنانچه واقع شده بنويسد .
گفته شده : منصور عاملى را نزد خود خواند كه خراج را كسر آورده به او گفت : هر چه به عهده تست ادا كن . گفت : به خدا داراى چيزى نمىباشم . در آن هنگام بانگ مؤذن به گوش رسيد كه مىگفت : اشهد ان لا إله الا اللّه . آن عامل بدهكار گفت : اى امير المؤمنين ترا به همين شهادت سوگند مىدهم كه مرا ببخش . منصور
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 280
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٨٠