بموصل رفت كه منصور او را در آنجا تعقيب كرد .
ابراهيم خود حكايت كرد كه در موصل سخت تحت تعقيب در آمد ناگزير ( بطور گمنام ) خود را به محل منصور رسانيد و بر سفره او هم ( با مردم ) نشست تا آنكه حرارت طلب و تعقيب كم شد آنگاه از بارگاه منصور خارج شد .
گروهى از لشكريان ( منصور ) شيعه بودند بابراهيم نوشتند كه نزد آنها برود و آنها منصور را از ميان بر خواهند داشت او هم نزد سپاهيان ابو جعفر ( منصور ) رفت .
منصور در بغداد سرگرم بناى شهر بود . او يك آينه جهان نما داشت ( افسانه است ) در آن دوست و دشمن خود را مىديد نگاه كرد و گفت : اى مسيب . من ابراهيم را ميان سپاه خود مىبينم . او در سراسر زمين بدترين دشمنان من است . خوب بنگر كه او چگونه مردى مىباشد ( تعقيب كن ) .
منصور پل صرات كهنه را ساخت . ابراهيم براى ديدن و تماشا با مردم رفت و پل را مشاهده كرد . ناگاه چشم منصور بر او افتاد ابراهيم نشست و بعد خود را ميان مردم گم كرد و رفت . نزديك نگهبان ( از شيعيان ) رفت و او در يك حجره پنهانش كرد .
منصور سخت بتعقيب او كوشيد و در همه جا او را تعقيب و جستجو كرد و عدهء را بطلب و پيدا كردن او گماشت . او در جاى خود ماند سفيان بن حيان قحى يار و معتقد به او گفت : ما سخت دچار خطر شدهايم . ابراهيم به او گفت : هر چه ميخواهى بكن سفيان نزد ربيع رفت و از او اجازه ملاقات منصور خواست .
چون منصور او را ديد دشنامش داد . او گفت : اى امير المؤمنين هر چه تو بگويى من در خور آن هستم . هر چه تو ميخواهى نزد من است . من مىتوانم ابراهيم بن عبد اللّه را به تو تسليم كنم و من توبه كردهام . من آنها را ( ابراهيم و خاندان او ) از مردم در آنها فايده و خير نديدم . تو براى من يك جواز بنويس و اجازه بده كه من با غلام خود با اسبهاى بريد ( پست ) برويم .
منصور براى او جواز عبور نوشت . يك عده سپاهى هم تحت اختيار او گذاشت
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 203
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٠٣