دشمن وارد مدينه شده ( كه شعار سياه برافراشته شده ) . همه گريختند . يزيد ( نواده جعفر بى ابى طالب ) گفت : هر قومى يك كوه دارند كه حصار و پناه آنها باشد و ما كوهى داريم كه دشمن از آن سرازير شده مقصود كوه سلع است بنى ابى عمر و غفارى هم براى اتباع عيسى از محل خود راه گشودند و آنها از آن راه بمدينه داخل شدند و از پشت سر محمد نبرد كردند . محمد فرياد زد اى حميد بن قحطبه براى مبارزه با من شتاب كن كه من محمد بن عبد اللّه هستم .
حميد گفت : من ترا شناختم كه تو شريف و زاده شريف و كريم و فرزند كريم هستى من هرگز با تو مبارزه نمىكنم تا اين اوباش كم خرد در ميان هستند چون از آنها فراغت يابم با تو مبارزه خواهم كرد .
حميد ابن خضير را با امان بتسليم دعوت مىكرد و از مرگ مىترسانيد ولى ابن خضير بحمله و نبرد خود ادامه مىداد و پيش مىرفت تا آنكه يكى از اتباع عيسى او را با شمشير بر اسفل اعضاء زد . شكافى در قسمت اسفل ايجاد كرد او نزد ياران خود برگشت زخم خود را بست و دوباره جنگ كرد . مرد ديگرى ضربتى بر چشم او زد كه شمشير در زخم فرو رفت افتاد بر او هجوم بردند و او را كشتند و سرش را بريدند . سرش مانند بادمجان شكافت برداشته بود و زخمهاى سر بسيار بود .
چون ابن خضير كشته شد محمد پيش رفت . بر نعش ابن خضير ايستاد و نبرد كرد . مردم را صف بر صف مىانداخت و صفوف آنها را منهدم مىكرد او از تمام مرد بحمزه ( عم پيغمبر ) در جنگ بيشتر شباهت داشت . ناگاه يكى بر گوش او شمشير زد گوش راستش برد و به زانو افتاد . باز هم با شمشير از خود دفاع مىكرد و مىگفت : واى بر شما من فرزند پيغمبر شما هستم . مجروح و مظلوم هستم .
ابن قحطبه نيزه را بسينهء او فرو برد و او را بر زمين انداخت آنگاه از اسب پياده شده سرش را بريد و نزد عيسى برد عيسى سبب فزونى زخم و خون آن سر را
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 188
مساهمون: ابن الأثير
ص١٨٨