تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 172

مساهمون:

ص١٧٢
چون منصور خبر ظهور محمد را شنيد ابو ايوب و عبد الملك را خطاب كرده گفت : آيا كسى را مىشناسيد كه داراى راى و تدبير باشد با او مشورت كنيم و عقيده او را بسنجيم و با عقايد خود توام كنيم ؟ هر دو گفتند : يحيى بن بديل است كه در كوفه زيست مىكند كه سفاح هم با او مشورت مىكرد . منصور رسولى نزد او فرستاد و پيغام داد كه محمد در مدينه قيام كرده است ( چه بايد كرد ) . او گفت : اهواز را با سپاه محافظت كن . او باز به او مراجعه كرد و گفت : محمد در مدينه قيام كرده ( باهواز چه ربطى دارد ) ابن بديل گفت : هر چه گفتى مفهوم شد . اين را بايد بدانى كه اهواز دروازه است و هر چه بر سر شما مىآيد از آن دروازه خارج مىشود . چون ابراهيم ( برادر محمد ) در بصره قيام كرد باز فرستاد و با ابن بديل مشورت كرد او گفت : اكنون اهواز را بر او برانگيز ( سپاهى كه در اهواز جمع شده و ابن بديل براى چنين روزى پيش بينى كرده بود ) . منصور با جعفر بن حنظله بهرانى درباره قيام محمد مشورت كرد . او گفت : لشكر سوى بصره بفرست . ( منصور عقيده و راى او را نپسنديد ) گفت برو تا به تو خبر بدهم . چون ابراهيم وارد بصره شد منصور دوباره با جعفر مشورت كرد . جعفر گفت : من از اين ترسيده بودم ( كه گفتم لشكرى سوى بصره بفرست ) گفت : براى چه و چگونه ترسيدى ؟ گفت : محمد در مدينه قيام كرد . اهل مدينه هم مردم جنگى نمىباشند و اگر باشند فقط در محيط خود مىتوانند دفاع كنند اهل كوفه زير پاى تو ( در چنگ تو هستند نمىتوانند او را يارى كنند ) . اهل شام هم دشمن آل ابى طالب هستند . پس جز بصره جائى نخواهد ماند . منصور بعد از آن بمحمد چنين نوشت : بنام خداوند بخشنده مهربان . ( آيه قرآن ) : كيفر كسانى كه با خداوند و