و فكر او هم بازداشت شده است .
منصور به او پيغام داد كه اگر او مرا قصد كند و بدر خانه من برسد و در را بر من بكوبد من ترا آزاد نخواهم كرد ولى اين را بدان كه وجود من براى تو بهتر از اوست بگو چه بايد كرد كه من سلطان خاندان تو هستم .
عبد اللّه به او پيغام داد كه همين الان برو بكوفه و بر دوش مردم كوفه سوار شو كه آنها شيعيان و ياران آن خاندان ( خاندان على ) هستند . پيرامون كوفه را هم با نگهبان و پاسگاه محاصره كن . هر كه از كوفه براى حاجتى بيرون رود گردنش را بزن ( بمحمد ملحق نشود ) . همچنين اگر كسى وارد كوفه شود او را بكش .
سلم بن قتيبه را هم نزد خود بخوان . او در آن زمان در شهر رى بود . باهل شام هم بنويس كه دليران و سواران قوى را نزد تو گسيل دارند . آنها را فورا با بريد ( پست سريع السير ) حمل و روانه كنند . به آنها جايزه و انعام بده و همراه سلم روانه كن . او هم بدستور عبد اللّه عمل كرد .
گفته شده : منصور برادران عبد اللّه را نزد او فرستاد و به آنها سپرد كه با عبد اللّه ( در امر محمد ) مشورت كنند و تظاهر نمايند كه مشورت آنها بدون اطلاع منصور است .
چون برادران عبد اللّه بر او وارد شدند گفت : حتما كارى پيش آمده كه نزد من آمديد آن هم همه با هم و حال اينكه مرا ترك و هجر كرده بوديد . گفتند : ما از امير المؤمنين اجازه ملاقات ترا خواستيم و او اجازه داد . گفت : چنين نيست بگوييد چه خبر هست ؟ گفتند : به خدا خبر نداريم . گفت : خست و بخل و تنك نظرى او را كشت . به او بگوييد اموال را از كنجها بيرون بريزد و بسپاهيان بدهد كه زود اموال بر خواهد كشت و فزونتر خواهد شد كه با بذل عطا غلبه خواهد كرد و غلبه مال را خواهد كشيد . اگر چنين كند حريف او قادر بر يك درهم و دينار نخواهد بود ( كه با مال لشكر كشى كند .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 170
مساهمون: ابن الأثير
ص١٧٠