تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 169

مساهمون:

ص١٦٩
صخر بود او در ساعتى كه محمد بن عبد الله ظهور نمود سوى منصور رخت بست و پس از نه روز رسيد . شبانه بر دروازه شهر ايستاد و فرياد زد . او را نزد ربيع ( حاجب منصور ) بردند . پرسيد چه كار دارى بگو . گفت : بايد امير المؤمنين را ملاقات كنم . گفت ( ربيع ) او خفته است . گفت : ناگزير بايد او را ديد . ربيع نزد منصور رفت و به او خبر داد كه آن مرد مىخواهد با شخص وى گفتگو كند . به او اذن داد . او داخل شد و گفت : اى امير المؤمنين محمد بن عبد الله در مدينه قيام و ظهور نمود . گفت : ( منصور ) من او را خواهم كشت . اگر تو راست گفته باشى . پرسيد : با او چه كسانى هستند ؟ او نام اتباع محمد را برد كه از اعيان مدينه و خويشان و خاندان او بودند . پرسيد : آيا تو او را به چشم خود ديدى ؟ گفت : من او را ديدم و سخن او را شنيدم كه بر منبر پيغمبر فراز شده خطبه مىكرد . ابو جعفر ( آن مرد را ) در يك خانه سكنى داد بامدادان رسول سعيد بن دينار غلام عيسى بن موسى كه مباشر املاك و اموال او در مدينه بود رسيد و خبر قيام محمد را داد و بعد از آن بتواتر پياپى اخبار رسيد . منصور آن پيك ( حسين بن صخر ) را خواند و گفت : من كارى براى تو مىكنم كه تو پاى خود را بر سر مردان بگذارى ( كنايه از رفعت ) . آنگاه به او نه هزار درهم داد براى هر روز مسافت هزار درهم ( كه نه روزه از مدينه رسيده بود ) . منصور از محمد ترسيد . حارثى منجم به او گفت : اى امير المؤمنين ! چرا از او مىترسى و جزع مىكنى ؟ به خدا نود روز نخواهد گذشت حتى اگر مالك سراسر زمين باشد و او را مغلوب و مقتول خواهى نمود . منصور نزد عم خود عبد الله بن على كه در زندان بود فرستاد و مشورت كرد و گفت : اين مرد قيام كرده اگر تو انديشه سودمند دارى بگو . او نزد آنها ( بنى العباسى صاحب راى و تدبير بود . عبد الله گفت : كسى كه باز داشته شده راى
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 169 | ابن الأثير / خليلى / ابو القاسم حالت