تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 171

مساهمون:

ص١٧١
هنگامى كه خبر قيام و ظهور محمد بمنصور رسيد او سرگرم احداث شهر بغداد بود كه بانى جغرانى و نقشه آن را علامت مىگذاشت و رسم مىكشيد . او فورا راه كوفه را گرفت عبد اللّه بن ربيع بن عبيد الله بن عبد المدان همراه او بود . منصور به او گفت : محمد در مدينه قيام و خروج نموده است . عبد الله گفت : به خدا قسم هم او هلاك شد و هم ديگران را هلاك كرد زيرا او بدون عده از مردان جنگى و بدون استعداد ظهور نموده است . سعيد بن عمرو بن جعده مخزومى روايت و حديث كرده گفت : من در واقعه « زاب » با مروان در ميدان جنگ ايستاده بودم مروان پرسيد اينكه با ما جنگ مىكند كيست ؟ ( مقصود فرمانده ) . گفتم : عبد الله بن على بن عبد الله بن عباس است . گفت : به خدا من آرزو داشتم كه على ابن ابى طالب بجاى او با من نبرد كند زيرا على و اولاد على در اين كار ( خلافت ) نصيبى ندارند . آيا اين مرد ( عبد الله ) از بنى هاشم و فرزند عم پيغمبر نيست كه اهل شام هم به او ميل و رغبت دارند و هواى آنها با اوست كه او را يارى خواهند كرد ؟ اى فرزند جعده ! آيا مىدانى چرا من ولايت‌عهد را براى عبد الله و بعد از او عبيد الله بسته‌ام و حال اينكه عبيد الله بعبد الملك نزديكتر از عبد الله است ؟ گفتم : نه . گفت : من دانستم كه اين كار ( خلافت ) بعبد الله مىرسد . من عبد الملك را با اينكه بزرگتر از عبد الله است كنار گذاشتم و اول عبد الله و بعد عبيد الله را وليعهد خود نمودم . ( ادعا مىكردند كه وقايع را از روى كتاب و علم پيش بينى مىكردند و اين صحت ندارد ) . منصور از شنيدن روايت و گفته ابن جعده بسيار خرسند شد ( خلافت بر حسب ادعا و پيش بينى مروان خليفه اموى به او رسيده است ) . منصور ابن جعده را سوگند داد كه آن روايت حقيقت دارد و او سوگند ياد كرد .