رياح بمدينه برگشت و آنها را ( از زندان ) نزد منصور برد . غل و زنجير و قيد آهنين هم در دست و پا و گردن آنها بود . آنها را بر اشتران بى پالان حمل كرده بود .
چون رياح آنها را و با آن حال ) از شهر مدينه بيرون برد جعفر بن محمد ( صادق ) پشت پرده قرار گرفت آنها را مىديد و آنها او را نمىديدند . جعفر ( صادق ) مىگريست و اشك او بر رخ و ريش او مىچكيد و او استغاثه و دعا مىكرد . بعد گفت : به خدا قسم خداوند بعد از اينها دو حرم ( حرم مقدس مكه و مدينه ) را حفظ نخواهد كرد .
چون آنها را بردند محمد و ابراهيم دو فرزند عبد الله به صورت اعراب بدوى در آمدند . هر دو ( هنوز پدرشان را نبرده بودند ) خود را در خفا به پدر خود مىرسانيدند و اجازه و خروج و قيام ميخواستند . پدرشان ( عبد الله ) مىگفت شتاب مكنيد تا آنكه فرصت بدست آيد . پدرشان عبد الله به آنها گفت : اگر ابو جعفر مانع آن شده كه شما با عزت و احترام زيست كنيد هرگز نخواهد توانست كه مانع شود با عزت و احترام بميريد .
چون به محل ربذه رسيدند محمد بن عبد الله عثمانى را نزد منصور بردند .
او جامه پوشيده بود كه بر آن جامه ردا ( عباى ) نازك بر تن داشت . چون در پيشگاه منصور ايستاد به او گفت هان اى ديوث ( عبارت زشت ) محمد گفت : سبحان الله تو مرا از كودكى تا بزرگى خوب مىشناختى و مرا چنين ( ديوث ) نمىدانستى .
گفت : دختر تو رقيه از كه آبستن شده او همسر ابراهيم بن عبد الله بن حسن بود ( يعنى او در حال فرار و اختفا بوده پس تو از مراوده او با دخترت آگاه هستى و گر نه بايد از مرد ديگرى آبستن شده باشد و ديوث كسى را گويند كه بر كار بد همسر و دختر يا خواهر خود آگاه باشد ) . منصور به او گفت : تو سوگند ياد كرده بودى كه به من خيانت نكنى و با دشمن من سازگار نباشى . تو مىبينى دخترت باردار شده و شوهر او غائب است . تو يا خائنى ( نسبت به من ) هستى يا ديوث . به خدا سوگند من تصميم گرفتهام كه او ( دختر تو ) را سنگسار كنم ( كه زنا كرده و آبستن شده مقصود
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 159
مساهمون: ابن الأثير
ص١٥٩