تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 158

مساهمون:

ص١٥٨

بيان روانه كردن آنها بعراق

چون منصور در سنه صد و چهل و چهار براى حج رفت . محمد بن ابراهيم بن محمد بن طلحه و مالك بن انس ( پيشواى فرقه مالكى مذهب ) را نزد فرزندان حسن فرستاد كه در زندان بودند فرستاد و از آنها خواست محمد و ابراهيم دو فرزند عبد الله را تسليم كنند . هر دو نماينده داخل زندان شدند . عبد الله در حال نماز بود دو نماينده مذكور به آنها ابلاغ كردند . حسن بن حسن برادر عبد الله گفت : اين نتيجه كار دو فرزندان زن شوم سرشت است ( مقصود محمد و ابراهيم كه در قيام و مخالفت خود باعث بازداشت آنها شده بودند ) به خدا آن كار با موافقت يا اطلاع ما نبوده است ما خود بايد تصميم بگيريم . ابراهيم ( بن حسن ) برادرش گفت : چرا تو برادرت ( عبد اللّه ) را درباره دو فرزندش آزار مىدهى و برادرزادهء خود را دربارهء مادرش ( كه نام مادرش را برده و او را شوم سرشت گفته ) آزار دهى ؟ در آن اثنا عبد الله از نماز فراغت يافت . دو نماينده مذكور پيغام را به او ابلاغ كردند . گفت : به خدا قسم من يك حرف پاسخ بشما نمىدهم اگر او بخواهد به من اجازه دهد تا او را ملاقات كنم دو نماينده مزبور بمنصور اطلاع دادند . منصور گفت : او به من استهزاء و تمسخر مىكند ؟ نه به خدا هرگز ديده او مرا نخواهد ديد تا آنكه دو فرزندش را تسليم كند . عبد الله همچنين بود با هر كه سخن مىگفت : او را از عقيده و تصميم خود باز مىداشت ( يعنى اگر منصور را مىديد سخن مىگفت كه در او مؤثر باشد ) . منصور هم راه خود را گرفت و چون مراسم حج را انجام داد و برگشت و در مراجعت داخل شهر مدينه نشد . به محل ربذه رفت رياح هم در آن محل بملاقات او رفت . منصور او را بمدينه برگردانيد و امر كرد كه بنى حسن را با خود بيارد محمد بن عبد الله بن عمرو بن عثمان هم با آنها باشد كه او برادر بنى الحسن از مادر بود .