كند والى مصر آگاه شد كه به او گفته شده فرزند محمد آماده شورش و قيام است با پيرامون خود قيام خواهد كرد و ترا خواهد گرفت .
والى او را دستگير كرد او هم اعتراف كرد و نام پيروان و همدستان خود را برد . او را بند كرد و نزد منصور فرستاد او نزد منصور اعتراف كرد و نام اتباع پدر خود را يك بيك گفت : نام عبدالرحمن بن ابى ابو الوالى و ابو جبير را هم برد منصور آنها را بزندان افكند . على ( فرزند محمد ) را هم باز داشت تا در زندان مرد .
منصور برياح نوشت . محمد بن عبد الله بن عمرو بن عثمان بن عفان با آنها بند كند . اين همان محمد است . كه معروف بديباج ( ديبا - نواده عثمان خليفه سيم ) است او برادر عبد الله بن حسن بن حسن از مادر مىباشد كه مادر آنها فاطمه دختر حسين بن على بود . او را با آنها دستگير و باز داشت كرد .
گفته شد : منصور عبد الله بن حسن بن حسن بن على را تنها بازداشت و از فرزندان حسن صرف نظر كرد . حسن بن حسن بن حسن هم بعد از گرفتارى برادر از خضاب خوددارى كرد و ماتم گرفت .
منصور هميشه مىگفت : تند روان ( دشمنان شتابگر ) چه كردند . ( آنها را به اين عبارت وصف مىكرد ) .
حسن بن حسن بن حسن بر ابراهيم بن حسن مىگذشت او را در حال تعليف اشتران خود ديد . به او گفت : تو سرگرم تعليف شتران خود هستى و حال اينكه عبد الله در زندان است . اى غلام بند پا و دست اشتران را باز كن . بند شترها را باز كرد و نهيب داد و شترها را تازيانه زد كه رفتند و باز نگشتند حتى يك شتر از آنها پيدا نشد .
چون مدت بازداشت عبد الله بدراز كشيد عبد العزيز بن سعيد بمنصور گفت :
ايا تو گمان مىبرى كه محمد و ابراهيم قيام و خروج كنند . فرزندان حسن هم آزاد هستند و هر يكى از آنها بيشتر از يك شير در قلب مردم هيبت و رعب دارند اين سخن موجب شد كه همه را باز دارد .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 157
مساهمون: ابن الأثير
ص١٥٧