تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢
منصور دشنام زشت به او داد ( گفت : اى آنكه موضع خاص مادرش را مكيده - مخالف ادب است و عبارت مكيدن نزد عرب متداول است ) . به او گفت فلان چيز مادرت را بمك و فلان و فلان . . . او ( عبد الله ) گفت : اى ابا جعفر كدام يك از مادرانم را مىگوئى آيا فاطمه دختر پيغمبر يا فاطمه دختر حسين بن على يا ام اسحاق دختر طلحه يا خديجه دختر خويلد ( زوجه پيغمبر ) . گفت : هيچ يك از آنها ولى حرباء دختر قسامه بن زهير كه زنى از قبيلهء طى بود . مسيب گفت : اى امير المؤمنين بگذار اين مادر فلان را بكشم . زياد بن عبيد الله برخاست و رداء خود را بر او كشيد و گفت : اى امير المؤمنين او را به من ببخش . من دو فرزندش را پيدا خواهم كرد . زياد او را از خشم منصور نجات داد . محمد و ابراهيم دو فرزند عبد الله مخفى شده و هنگام ورود منصور در سنه صد و چهل از مدينه خارج شده بودند . باز هم به سفر حج رفت . در مكه جمع شدند ( آل ابى طالب ) تصميم بر كشتن ( ترور ) منصور گرفتند عبد الله بن محمد اشتر به آنها گفت : من كار او را مىسازم و شما را بىنياز مىكنم . محمد گفت : نه به خدا من او را غافل‌گير ( ترور ) نمىكنم و نمىكشم مگر آنكه بعد از اينكه او را دعوت كنم كه هر چه بر پا كرده بود خود ويران و تباه كند . ( مقصود خلافتى را كه منصور غصب كرده و حق ما بوده ) . در آن هنگام يكى از سالاران منصور با هزار مرد جنگى وارد شد . نام او خالد بن حسان ابو الساكر بود ( او هواخواه محمد بن عبد الله بود ) منصور بر ورود او آگاه شد او را تعقيب كرد و نتوانست دستگير كند گريخت و به محمد بن عبد الله ملحق شد . منصور اغلب اتباع او را كشت . منصور بر زياد بن عبيد الله اصرار كرد كه محمد و ابراهيم را حاضر كند زياد هم تعهد كرد و به او وعده داد . محمد هم وارد مدينه شد . زياد آگاه شد و با او ملاطفت و مهربانى كرد و امان داد كه او ظاهر شود . زياد هنگام غروب سوار شد و با محمد قرار گذاشت كه روز بعد هنگام ظهر ظاهر شود . محمد هم سوار شد . اهالى مدينه فرياد زدند : مهدى مهدى ( او را جانشين مهدى و جانشين پيغمبر مىخواندند ) او با زياد ايستاد . زياد گفت اى مردم اين محمد عبد الله بن حسن است سپس به او گفت : هر جا ميخواهى به روى برو . منصور شنيد در سال صد و چهل و يك و در ماه جمادى الثانية ابو الازهر