تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩
مىروى با خود ببر . گفت : آيا ما مىتوانيم در يك جا مستقر شويم و حال اينكه بيمناك و شتاب زده هستيم . گفت : او را بند مىكنيم و نزديكى از افراد خانواده تو در محل « جهينه » مىگذاريم . گفت : اين كار را مىكنم . چون هر دو از خلوت برگشتند آن مرد را نديدند محمد پرسيد آن مرد كجا رفت ؟ گفتند : او را به حال خود گذاشتيم او رفت و در عرض را پنهان شد او را جستجو كردند و نيافتند . انگار زمين دهان باز كرد و او را فرو برد . او پياده رفت تا به راه رسيد و با اعراب بمدينه رفت . بيكى از اعراب گفت : اين يك لنگه جوال را خالى كن و مرا در آن پنهان كن كه با لنگه ديگر تعادل كند و من به تو فلان مقدار مال خواهم داد او هم قبول و او را با خود تا شهر مدينه برد او بر منصور وارد شد و خبر داد ولى نام و كينه ابو الهباره را فراموش كرد ( كه بگويد چه كسى رسيد و خبر داد ) . او گفت : « و بار » بود . ابو جعفر نوشت كه كسى كه و بار نام داشته باشد دستگير كنند و نزد وى ببرند . مردى از اعراب پيدا كردند كه نامش « و بر » بود در پنهان شدن محمد از او پرسيد و تحقيق كرد و سخت گرفت . او سوگند ياد كرد كه درباره محمد هيچ چيز نمىداند . دستور داد او را هفتصد تازيانه زدند و بزندان انداختند او در زندان منصور ماند و درگذشت . بعد از آن عقبه بن سلم ازدى را نزد خود خواند و به او گفت : من ترا براى يك كار كه مرا سخت نگران كرده است احضار كرده‌ام كه فكر اين را داشتم كدام مرد شايسته را براى انجام آن انتخاب كنم تا ترا در نظر گرفتم شايد تو بتوانى آن كار را فرجام دهى اگر تو بانجام آن رستگار شوى پايه ترا بلند خواهم كرد . گفت : اميدوارم كه حسن ظن امير المؤمنين تأييد و تصديق كنم . گفت : برو خود را پنهان كن و اين كار را مكتوم بدار و فلان روز نزد من بيا . او رفت و مخفى شد و و در روز معين حاضر شد . به او گفت : ( منصور ) بنى عم ما اصرار دارند كه دولت و ملك ما را بربايند . آنها در خراسان پيروان دارند كه در فلان قصبه و ده هستند و با آنها مكاتبه مىكنند و زكات و هدايا و تحف را براى آنها مىفرستند كه آن هدايا خاص بلاد آنها مىباشد . تو با هدايا و خلعت نزد آنها برو و سفر و كار خود را مكتوم
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 149 | ابن الأثير / خليلى / ابو القاسم حالت