تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 147

مساهمون:

ص١٤٧
روايت شده كه محمد بن عبد اللّه ادعا مىكرد كه منصور شبى كه بنى هاشم در امر خلافت مشورت كرده بودند با او بيعت كرده بود كه در مكه جمع شدند و چون كار مروان بن محمد مختل شده بود آنها تصميم گرفتند خليفه از بنى هاشم انتخاب و اختيار كنند ( و محمد صاحب النفس الزكيه را برگزيدند ) . چون منصور در سنه صد و سى و شش به سفر حج رفت درباره آنها پرسيد و تحقيق كرد ( علت عدم حضور ) زياد بن عبيد اللّه حرثى كه همراه او بود گفت : باكى نداشته باش من هر دو را نزد تو حاضر خواهم كرد و چون منصور بخلافت رسيد هيچ انديشه جز حضور آن دو برادر نداشت . هميشه راجع بمحمد مىپرسيد و او را جستجو مىكرد . بنى هاشم را يك يك و مرد مرد دعوت مىكرد و از حال و وضع محمد مىپرسيد . همه به او مىگفتند : او دانست كه تو بر احضار او اصرار دارى بدين سبب ترسيد و پنهان گرديد ولى هرگز قصد خلاف ندارد . چيزى كه اثر اين سخن را برد و منصور را نگران كرد اين بود كه حسن بن زيد بن حسن بن على بن ابى طالب ( پسر عم محمد ) به او گفت : به خدا قسم من از او اطمينان ندارم كه بر تو شورد و قيام كند . اين سخن منصور را هشيار و بر حذر كرد . موسى بن عبد اللّه بن حسن هميشه مىگفت : خداوندا ! خون ما را از حسن بن زيد بخواه و انتقام ما را از او بگير . پس از آن منصور بر عبد اللّه بن حسن اصرار و الحاح كرد كه فرزند خود محمد را حاضر كند و آن در سفر حج بود عبد اللّه بسليمان بن على بن عبد اللّه بن عباس گفت : اى برادر ما نسبت دامادى و رحم و خانواده داريم تو خود مىدانى بگو چه بايد كرد ؟ گفت : من به خدا حال عبد اللّه بن على را ( برادر خود ) مىبينم كه مرگ او را از ما جدا كرد و او بما مىگفت : شما به من چنين كرديد و چنان . اگر او ( منصور ) داراى عفو و گذشت مىبود از عم خود عفو مىكرد ( اگر فرزند خود را تسليم كنى او را خواهد كشت ) . عبد اللّه پند سليمان را پذيرفت و تصديق كرد و فرزند خود را ظاهر نكرد .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 147 | ابن الأثير / خليلى / ابو القاسم حالت