تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 148

مساهمون:

ص١٤٨
پس از آن منصور چندين بنده از عرب خريد و بهر يك از آنها يك شتر و بعضى را دو شتر داد . تجهيز و آماده كرد و براى جستجوى محمد در پيرامون مدينه فرستاد . منصور يك جاسوس ديگر برگزيد و يك نام از لسان شيعيان جعل كرد و با او براى محمد فرستاد كه شيعيان فرمانبردار و آماده جانفشانى هستند . به آن جاسوس مال و تحف و هدايا داد ( كه بنام شيعيان ) بمحمد تقديم كند . غلامان در اطراف مدينه بر سر هرابى مىرفتند و تظاهر مىكردند كه راه را گم كرده‌اند و در ضمن بجستجوى خود ادامه مىدادند . آن مرد جاسوس در شهر مدينه نزد عبد اللّه بن حسن بن حسن رفت و از حال فرزندش پرسيد و ادعا كرد نماينده شيعيان است . عبد اللّه از افشاء راز فرزند خوددارى كرد و آن مرد اصرار نمود و پياپى رفت و فريبش داد او گفت : برو بكوه « جهينه » و از على فرزند آن مرد پرهيزگار نكوكار كه او را اغر در محل ابر مىگويند او را بخواه كه او ترا هدايت خواهد كرد و نزد محمد خواهد برد . در دستگاه منصور يك منشى شيعه مذهب بود كه اسرار منصور را حفظ مىكرد او آگاه شد فورا بعبد اللّه نوشت ( كه آن مرد جاسوس است نماينده شيعيان نيست ) . خبر آن جاسوس را به او داد . چون آن نامه رسيد سخت ترسيدند و ابو هبار را نزد محمد و على بن حسن ( عم او ) فرستادند كه آنها را از آن جاسوس بر حذر كند . ابو هبار رفت و رسيد و بر على بن حسن وارد شد و خبر ( جاسوس ) را داد . بعد نزد محمد رفت كه در همان محل در يك غار پنهان شده بود جمعى از ياران هم نزد او بودند و آن مرد جاسوس نشسته بود كه با صداى بلند و نشاط سخن مىگفت و شادى مىكرد چون ابو الهبار را ديد ترسيد . ابو الهبار بمحمد گفت : من با تو كارى دارم . او برخاست و خلوت كرد ابو الهبار به او خبر ( آن جاسوس ) را داد . محمد گفت : چاره چيست و چه بايد كرد ؟ گفت : عقيده من يكى از سه كار را بكن . گفت : آن سه كار چيست ؟ گفت : بگذار من اين مرد را بكشم . گفت : من راضى بخونريزى كسى نيستم . مگر اينكه ناگزير باشم . گفت : او را با زنجير بند كن و هر جا