تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠
نامه ( پاسخ ) را نزد ابو ايوب انداخت و گفت : چاره چيست ؟ گفت : او به تو بهانه داد تو به او بنويس كه خراسان براى من مهمتر است و من براى ( يارى ) تو سپاه خواهم فرستاد . بعد هم براى او سپاه بفرست كه آن سپاه در خراسان باشد كه اگر او تصميم بگيرد كه ترا خلع كند آن سپاه حلقوم او را خواهد گرفت . چون نامه منصور بدان مضمون بعبد الجبار رسيد جواب داد هيچ سالى مانند امسال براى خراسان سخت و قحط نبوده و اگر سپاه روانه كنى دچار سختى ( و گرسنگى ) خواهد شد زيرا گرانى شدت يافته . چون نامه او رسيد منصور خواند و آن را نزد ابو ايوب انداخت . ابو ايوب گفت : كار خود را آشكار كرد و بخلع مبادرت نمود تو ديگر با او گفتگو و مناظره مكن . منصور هم فرزند خود مهدى را ( با سپاه ) فرستاد و دستور داد كه در شهر رى اقامت كند خازم بن خزيمه را هم براى جنگ عبد الجبار فرستاد . مهدى باز پيش رفت تا وارد نيشابور شد . چون اهالى مرورود ( كه تابع خازم بن خزيمه بودند ) مطلع شدند براى جنگ عبد الجبار لشكر كشيدند و با او سخت جنگ كردند . او گريخت و بيك انبار پناه برد و پنهان شد . مجشر بن مزاحم از سران مرو رود او را اسير كرد و و نزد خازم بن خزيمه برد . خازم هم يك لباده پشمينه بر تنش افكند و او را وارونه بر شتر سوار كرد و با خانواده و زن و فرزند و اتباع و ياران نزد منصور فرستاد . منصور هم آنها را سخت شكنجه داد تا اموال را از آنها گرفت . بعد دو دست و دو پاى عبد الجبار را بريد و سر او را پس از عذاب قطع كرد و زن و فرزندش را به محل « دهلك » كه يك جزيره در يمن بود تبعيد كرد . آنها آنجا بودند تا هندوان بر آنها حمله كرده گرفتارشان كردند . بعد از آن آنها را خريدند و فديه دادند ( بستگان آنها ) برگشتند . كسى كه از ميان آنها نجات يافته بود عبدالرحمن بن عبد الجبار بود كه به مصاحبت و دوستى خلفاء موفق شد و در زمان رشيد ( هارون ) در سنه صد و هفتاد درگذشت طغيان و عصيان عبد الجبار در سنه صد و چهل و دو بود گفته شده در ماه ربيع - الاول و در سنه صد و چهل بوده .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 140 | ابن الأثير / خليلى / ابو القاسم حالت