ساعت نگذشت كه همه كشته شدند .
پس از آن معن پنهان شد منصور از ابو الخصيب پرسيد كه او كجاست ؟
گفت : من از جاى او خبر ندارم . منصور گفت ( بعد از آن جانفشانى ) آيا او گمان مىبرد كه من از گناه او عفو نخواهم كرد ؟ او امتحان خوبى داده است به او امان بده و او را داخل كن . او را داخل كرد منصور به او ده هزار درهم داد و او را والى يمن نمود .
بيان مخالفت و خلع عبد الجبار در خراسان و لشكركشى مهدى براى سركوبى او
در آن سال عبد الجبار بن عبدالرحمن والى خراسان كه از طرف منصور منصوب شده بود خليفه را خلع و تمرد كرد . علت اين بود كه چون منصور او را بخراسان فرستاد او سالاران و سرداران را گرفت بعضى را كشت و برخى را بزندان سپرد . منصور بر آن رفتار آگاه شد .
بعضى هم بمنصور نوشتند كه : فساد آغاز شده ( كنايه - به اين عبارت است .
نغل الاديم - نغل فاسد شد . اديم هم پوست است مجملا فساد بروز كرده است و مرض آغاز شده ) .
منصور ابو ايوب را گفت : عبد الجبار شيعيان ( پيروان ) ما را نابود كرده او اين كار نكرده مگر براى اينكه ما را خلع كند . ابو ايوب گفت : به او بنويس كه تو ميخواهى بجنگ و غزاى روم به روى و او بايد سپاه از خراسان روانه كند .
اگر او چنين سپاهى بفرستد حتما دليران و سالاران و بزرگان قوم ميان آن خواهند بود . اگر آنها خراسان را تهى كنند تو هر كه را ميخواهى براى سركوبى او بفرست كسى قادر بر دفع او نخواهد بود . منصور هم براى او نوشت او پاسخ داد كه تركان شوريدهاند و اگر سپاه پراكنده شود خراسان از دست خواهد رفت