رخ داد . چون منصور نماز ظهر را خواند دستور داد طعام را حاضر كنند آنگاه معن را نزد خود خواند و او را گرامى و ارجمند داشت و بر منزلت و عزت او افزود بعم خود عيسى بن على بن عبد اللّه بن عباس گفت : اى ابا العباس . آيا تو دليرترين مرد را مىشناسى ؟ اگر وصف مردان مرد را شنيدى و بخواهى بهترين آنها را ببينى معن را ببين و بشناس . معن گفت : به خدا اى امير المؤمنين من وقتى به تو رسيدم بيمناك بود و چون شجاعت و ثبات و بىباكى ترا نسبت به آنها ديدم كه آنها را حقير و ناچيز مىدانستى من هم قوى دل و جسور و بىباك شد كه چنين كردم كه تو ديدى .
گفته شده : معن بسبب همراهى با ابن هبيره مخفى شده بود چنان كه گذشت . او نزد ابى الخصيب حاجب منصور مخفى شده بود . و او انتظار داشت كه امان بگيرد و چون راوندىها شوريدند او بر در كاخ منصور ايستاد . منصور پرسيد از مردم ( براى دفاع ) چه كسى حاضر شده است ؟ ابو الخصيب گفت : معن بن زائده .
منصور گفت : او مرد دلير عرب است سخت جان و كريم و داراى نسب شريف مىباشد اجازه بده داخل شود . چون بر منصور داخل شد به او گفت : اى معن عقيده و تدبير تو چيست ؟ گفت : من عقيده دارم كه منادى اعلان كند و مردم را بجنگ تشويق و تشجيع نمايد و وعده جايزه و مال هم بدهد . منصور گفت : مردم وجود ندارد .
مردم كجا و مال كو ؟ كيست كه بتواند خود را در معرض خطر اين بيگانگان ( خران ) كند ؟ تو اى معن ( با اين عقيده ) كارى نكردى . اى معن تدبير اين است كه من خود بيرون بروم و پايدارى كنم كه چون مردم مرا ببينند دلير شوند و نبرد كنند و اگر در جاى خود بمانم مردم سست و خوار شده مىگريزند . معن دست او را گرفت و گفت :
هرگز اى امير المؤمنين اگر به روى فورا كشته مىشوى . ترا به خدا جان خود را از دست مده . ابو الخصيب هم گفته معن را تأييد كرد . منصور دامان خود را از دست هر دو كشيد و بر مركب خود سوار شد . معن هم لگام مركب را گرفت و ابو الخصيب دست بركاب او برد . يكى ( از راونديها ) بر منصور حمله كرد و معن او را كشت .
دومى و سومى و چهارمى را هم كشت تا آنكه مردم جمع شدند و آنها را كشتند يك
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 138
مساهمون: ابن الأثير
ص١٣٨