تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 107

مساهمون:

ص١٠٧
و انعام هم داد . ابو اسحاق برگشت و به او گفت : من چيز بدى كه موجب نگرانى باشد نديدم همه ترا بزرگ و گرامى مىدارند . به او گفت : نزد امير المؤمنين برو و از او پوزش بخواه و از گذشته اظهار پشيمانى بكن . او تصميم گرفت كه برود ( و تسليم شود ) . نيزك به او گفت : آيا تصميم گرفتى كه نزد او به روى ؟ گفت : آرى . اين بيت را هم به زبان آورد :
ما للرجال مع القضاء محالة * ذهب القضاء بحيلة الاقوام
يعنى : مردان از قضا و قدر گزيرى ندارند . قضا چاره اقوام را از ميان مىبرد نيزك گفت : اگر تصميم گرفتى كه به روى از من اين پند را به كار ببند . اگر بر او وارد شدى او را بكش و با هر كه بخواهى بيعت كن بدان كه مردم با تو مخالفت نخواهند كرد . ابو مسلم بمنصور نوشت كه من نزد تو خواهم آمد . آنگاه ابو نصر را بفرماندهى سپاه منصوب كرد و خود رفت . به او دستور داد كه منتظر دستور و فرمان باشد و بداند اگر نامه با نيمى از مهر ختم شده دستور خود اوست و اگر با ختم تمام مهر شده باشد نامه او نخواهد بود . ( مجبور به نوشتن او شده ) . ابو مسلم با عده سه هزار وارد مدائن شد و مردم ( سپاه ) را در حلوان گذاشت . چون نامه ابو مسلم بمنصور رسيد آن را خواند و براى وزير خود انداخت ( كه بخواند ) او هم نامه را خواند . منصور گفت : به خدا اگر چشم من بر او افتد او را خواهم كشت . ابو ايوب ترسيد كه اتباع ابو مسلم او را بكشند منصور را هم بكشند . ابو ايوب ( حيله برانگيخت ) سلمة بن سعيد بن جابر را نزد خود خواند و گفت : آيا من نسبت به تو حقى دارم كه مستوجب سپاس باشد ؟ گفت : آرى . گفت : ميخواهم به تو ايالتى واگذار كنم كه بهره آن براى تو به اندازه عراق باشد به شرط اينكه برادرم حاتم را شريك خود كنى . او براى اين نام برادر خود را آورد كه سلمة شك نبرد و
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 107 | ابن الأثير / خليلى / ابو القاسم حالت