لشكريان رسيد در حالى كه يك دشمن در پيرامون آن نمانده بود . او راه اردبيل را گرفت كه در دست خزر بود . خزر شهر را تهى كردند و رفتند . حرشى در « باجروان » لشكر زد ناگاه سوارى بر اسب سفيد رسيد ، سلام كرد و گفت : اى امير آيا ميل دارى جهاد كنى و غنيمتى بدست آرى ؟ پرسيد : چگونه است ؟ گفت : آنجاست لشكر خزر كه با ده هزار جنگجو اقامت كردهاند و پنج هزار مسلمان گرفتار ميان خود دارند چهار فرسنگ از ما دور مىباشند . حرشى شبانه لشكر كشيد و در آخر شب كه آنها در خواب فرو رفته بودند شبيخون زد . لشكر خود را به چهار قسمت در چهار جهت تقسيم نمود هنگام طلوع فجر به آنها حمله كردند . شمشيرها را به كار بردند هنوز آفتاب سر نزده بود كه تمام آنها را كشتند فقط يك مرد از آنها زنده ماند . حرشى مسلمين را آزاد كرد و آنها را سوى « باجروان » سوق داد چون ( حرشى ) وارد شهر شد دوباره آن سوار اسب سفيد رسيد و گفت : لشكر ديگرى از خزر در فلانجا و حرم جراح با اسراء مسلمين گرفتار آنها مىباشند كه زن و فرزند جراح و ساير مسلمين در دست آنها اسير هستند .
حرشى لشكر كشيد آنها را غافلگير كرد ناگاه خود را ميان سپاه اسلام محصور ديدند . شمشيرها را به كار بردند و تا خواستند و توانستند كشتند جز چند تن از گريختگان كسى از مرگ رها نشد . مسلمين و مسلمات گرفتار را نجات دادند . اموال خزر را هم بيغما بردند حرشى زن و فرزند نجات يافتهء جراح ( امير مقتول ) را نزد خود خواند و آنها را گرامى داشت و نيكى بسيار كرد و همهء اسراء را به محل « باجروان » برد .
خبر پيروزى مسلمين و ظفر حرشى به گوش لشكريان خزر رسيد كه فرزند پادشاه فرمانده آنها بود . سپاهيان خود را ملامت و سرزنش كرد . به آنها ناسزا گفت و دشنام داد و عاجز و ذليل خواند . سپاهيان يك ديگر را تحريض و تشجيح كردند و به او گفتند : سپاهيان را از همه جا جمع و بجنگ حرشى مبادرت كن او هم سپاهيان خود را از اطراف آذربايجان جمع كرد سپاه عظيمى براى او جمع شد : حرشى هم سوى آذربايجان لشكر كشيد در سرزمين « برزند » با هم مقابله كردند . مردم ( سپاهيان ) بسختترين
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 59
مساهمون: ابن الأثير
ص٥٩