بايد باشد هر روز هم چهل مرد نبرد با بريد به يارى من روانه كن بامراء و فرماندهان و سپاهيان بنويس كه به من ملحق شوند هشام هم هر چه او خواسته بود انجام داد .
حرشى رفت . بهر شهرى كه مىرسيد مردم را دعوت مىكرد . هر كه مايل جهاد بود به او ملحق مىشد . او در آن حال بود تا به شهر ارزن رسيد . در آنجا گروهى از اتباع جراح بملاقات او رفتند و گريستند او هم بر اثر گريهء آنها گريست مخارج آنها را پرداخت و آنها را با خود همراه نمود هر يكى از اتباع جراح را مىديد با خود مىبرد تا به محل خلاط رسيد كه محكم بود آن را محاصره كرد و بعد گشود . غنايم آنجا را در ميان اتباع خود تقسيم كرد بعد بهر دژى كه رسيد آن را گشود تا به محل « برذغه » رسيد در آنجا لشكر زد . در آن هنگام فرزند خاقان در آذربايجان مشغول جنگ و غارت بود كه مال مىربود برده مىگرفت و نبرد مىكرد و مىكشت . شهر « ورثان » را هم محاصره كرده بود حرشى ترسيد كه او پيروز شود و شهر را فتح كند . بعضى از ياران خود را در خفا به شهر محصور فرستاد و پيغام داد كه پايدارى كنند تا او به يارى و نجات آنها برسد . پيك او سوى شهر محصور رفت و در عرض راه خزر او را اسير كردند از او بازپرسى كردند و او راست گفت . به او گفتند : اگر تو فرمان ما را به كار ببرى ما ترا آزاد مىكنيم و نسبت به تو نيكى خواهيم كرد و گرنه ترا مىكشيم گفت : هر چه ميخواهيد بگوييد من انجام خواهم داد . به او گفتند : تو بمحصورين بگو كه هرگز كسى به يارى شما نخواهد آمد و كسى نميتواند اين بلا را از شما برگرداند بهتر اين است كه شما تسليم شويد . بگو كه شهر را بما واگذار كنند .
او اجابت كرد . چون به شهر نزديك شد بر محلى قرار گرفت كه مردم شهر صداى او را بشنوند . گفت : آيا مرا مىشناسيد گفتند آرى تو فلان هستى . گفت : حرشى بفلان جا رسيد و سپاه بسيار همراه دارد او بشما فرمان مىدهد كه شهر را نگهداريد و پايدارى كنيد كه در همين دو روز به يارى شما خواهد رسيد آنها سخن او را شنيدند و فرياد شادى بر آوردند و تكبير و تهليل ( اللّه اكبر و لا إله الا اللّه ) كردند .
خزر آن قاصد را كشتند و از محاصره شهر « ورثان » دست برداشتند . حرشى با
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 58
مساهمون: ابن الأثير
ص٥٨