ميخواستند امير از آنها باشد . يمانيها نيز همان را خواستند . مدتى بدون امير ماندند « صميل » از بروز و حدوث فتنه بيمناك شد . گفت : والى بايد از قريش باشد .
همه خشنود شدند . او يوسف بن عبد الرحمن فهرى را براى امارت آنها برگزيد يوسف در آن وقت در محل « پيره » بود . به او نوشتند كه مردم بر امارت وى متحد شدند . او نپذيرفت و خوددارى كرد . به او پيغام دادند كه اگر قبول نكنى مردم دچار فتنه و شر خواهند شد كه گناه فساد بر گردنت خواهد بود . او پذيرفت و سوى قرطبه رفت و داخل شهر شد و مردم اطاعت كردند .
چون خبر مرگ ثوابه و امارت يوسف به گوش ابو الخطار رسيد گفت : « صميل » با اين كار ( برگزيدن يوسف ) ميخواهد مضر را بر كار مسلط كند . او مردم را برانگيخت و فتنه و شورشى برپا شد . چون يوسف وضع را بدان گونه ديد از كاخ امارت خارج شد و شهر « قرطبه » را ترك كرد و به منزل خويش بازگشت .
ابو الخطار به محل « شقنده » رفت و در آنجا يمانيها گرد او تجمع كردند .
مضريها هم صميل را علم كردند . طرفين بميدان جنگ رفتند و مدتى دراز نبرد كردند كه از آن جنگ و خونريزى در اندلس بدتر و سختتر رخ نداده بود . پايان جنگ بفرار يمانىها كشيد . ابو الخطار گريخت و در محل آسيا كه ملك « صميل » بود پنهان شد . او را پيدا كردند صميل او را كشت .
يوسف بن عبد الرحمن بقصر امارت بازگشت . ظاهرا او امير بود ولى در باطن « صميل » حكومت مىكرد .
پس از آن ابن علقمه لخمى بر يوسف بن عبد الرحمن شوريد و در اندك مدتى كشته شد . سرش را نزد يوسف بردند . عذره معروف بذمى نيز شوريد . او را ذمى مىگفتند كه از اهل ذمه ( غير مسلمان كه در پناه اسلام بودند ) مدد و يارى گرفته بود . يوسف براى سركوبى او عامر بن عمرو را فرستاد . اين عامر همان است كه مقبرهء او در يكى از دروازههاى قرطبه واقع و معروف شده . عامر نتوانست كارى پيش ببرد . لشكر او پراكنده شد و خود او نااميد برگشت . يوسف بن عبد الرحمن
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 297
مساهمون: ابن الأثير
ص٢٩٧