گفت : رفيق شما ( مروان ) بشما خبر داد كه قادر بر يارى شما نخواهد بود .
بيزيد بن عمر بن هبيره هم نوشت و از او مدد خواست و اين شعر را براى او نوشت :
ابلغ يزيد و خير القول اصدقه * و قد تيقنت ان لا خير فى الكذب
ان خراسان ارضى قد رأيت بها * بيضا لوا فرخ قد حدثت بالعجب
فراخ عامين الا انها كبرت * لما يطرن و قد سر بلن بالزعب
الا تدارك بخيل اللّه معلمة * الهبن نيران حرب ايمالهب
يعنى : بيزيد خبر بده و ابلاغ كن كه راستى بهترين گفتههاست كه من يقين دارم دروغ سودى ندارد بداند كه خراسان سرزمينى است كه من در آن تخم ديدهام اگر آن تخم جوجه شود يك داستان عجيب خواهد داشت .
جوجهها در مدت دو سال بسيار رشد كرده و بزرگ شدهاند . پرهاى قوى و بلند را پوشاك خود نمودهاند ( قادر به پرواز ) ولى هنوز پرواز آنها شروع نشده است اگر خيل خداوند آنها را تدارك نكند و جنگ آنها را اعلام ندارد آنها آتشهاى جنگ را روشن خواهند كرد . چه آتشهائى خواهد بود . ( كنايه از عظمت آن نهضت و آشوب و غلبه آينده ابو مسلم ) يزيد گفت : بر اين گفتهها ميفزاى او نزد من يك مرد هم نخواهد يافت كه به يارى او برود چون مروان نامهء نصر را خواند تصادف كرد كه پيك ابو مسلم هم در آن زمان نزد ابراهيم رسيده بود . آن پيك برگشت در حالى كه حامل پاسخ ابو مسلم بود كه ابراهيم ابو مسلم را دشنام داده و لعن كرده كه چرا فرصت را از دست داده و كار نصر و كرمانى را يكسره نكرده و نيز به او دستور داده كه هر كه به زبان عربى تكلم كند بكشد ( و ريشه عرب را از بيخ بكند ) . چون آن نامه بدست مروان افتاد و آن را خواند به عامل خود در بلغاء نوشت كه به محل حميمه برود و ابراهيم بن محمد را بند كند و نزد او بفرستد او هم ابراهيم را گرفت و نزد مروان فرستاد مروان او را بزندان سپرد .