چهار بود كه ما آن را ( در تاريخ همان سال ) شرح خواهيم داد بخواست خداوند .
سليمان ( بن هشام ) با خانواده و غلامان و همراهان خود با كشتى بسند رفتند .
در زمان خلافت سفاح ( عباسى ) سليمان بازگشت و نزد سفاح رفت . سفاح او را گرامى داشت و به او دست داد و او دست سفاح را بوسيد . سديف مولاى سفاح چون آن وضع و حال را ديد اين دو بيت را گفت :
لا يغرنك ما ترى من رجال * ان تحت الضلوع داء دويا
فضع السيف و ارفع السوط حتى * لا ترى فوق ظهرها امويا
يعنى : غره مشو از آنچه در ظاهر از رجال ( طاعت و محبت ) مىبينى . در سينه ( زير دندهها ) درد سخت ( و كينه ) دارند .
شمشير را بجاى تازيانه به كار ببر تا روى زمين يك مرد اموى نبينى ( نماند ) .
سليمان رو كرد بمولاى سفاح و گفت : اى پير مرا كشتى . سفاح برخاست و باندرون رفت ، سليمان را هم گرفتند و كشتند .
مروان پس از فرار شيبان از موصل منصرف شد و به خانه خود در حران رفت و در آنجا مدتى اقامت كرد تا سوى زاب رفت ( لشكر كشيد ) .
بيان اعلان دعوت عباسيان در خراسان
در آن سال ابو مسلم خراسانى ( فريدنى - اصفهانى ) از خراسان نزد ابراهيم امام رفت كه هر چند وقت از خراسان به قصد او سفر مىكرد ( و گزارش مىداد ) .
در آن سال خود ابراهيم ابو مسلم را نزد خود خواند تا بر احوال و اخبار مردم آن ديار آگاه شود .
ابو مسلم در نيمه ماه جمادى الثانية با عده هفتاد تن از نقباء ( سالاران ) به قصد او ( امام ) رخت بستند چون به محل « دانقان » از سرزمين خراسان رسيدند كامل پيش آمد و از علت سفر آن عده تحقيق كرد ابو مسلم به او گفت : ما به قصد حج مسافرت مىكنيم پس از آن ابو مسلم با كامل خلوت و او را در خفا دعوت نمود و او دعوت را