تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 209

مساهمون:

ص٢٠٩
رسيد و به او گفت : اى فرزند عمر به خدا ترا خواهند كشت پس بيا و از من بپذير و از تسليم خوددارى كن . گفت : هرگز . آن مرد گفت : بگذار من ترا بكشم و اين يمانىها ( قبايل يمن ) ترا نكشند ( بخونخواهى خالد كه يمانى بود ) كه موجب خشم ما گردند . گفت : من چنين دلى ندارم ( كه بقتل تن دهم ) . آن مرد گفت : خود دانى . سواران رسيدند و بجستجوى او كوشيدند او را نيافتند . فرزندش را گرفتند و تهديد كردند گفت : پدرم بمزرعه خود رفته . آنها او را تعقيب كردند چون آگاه شد گريخت ولى كفش خود را بجا گذاشت دنبالش كردند او ميان زنان پنهان شده بود بر او قطيفه ( جامه - چادر ) برند انداخته بودند خود زنان هم رو باز گرد وى نشسته بودند . او را گرفتند و از پا كشيدند . او را نزد يزيد بردند . يكى از نگهبانان جست و ريش او را گرفت و يك مشت پشم از آن كند . او داراى يك ريش انبوه و قد كوتاه بود . در ريش و پشم بزرگترين و در قد كوتاهترين مردم بود . چون نزد يزيد برده شد خود ريش خويش را گرفت كه بر نافش مىرسيد و گفت : اى امير المؤمنين ريشم را كندند به خدا يك مو نمانده يزيد دستور داد او را در « خضراء » باز دارند . مردى نزد او رفت و گفت : تو نمىخواهى كه يكى از خونخواهان بر محل و حال تو آگاه شود و بيايد بر سرت سنگ بزند و ترا بكشد ؟ گفت : من چنين فكرى نكرده‌ام . نزد يزيد فرستاد و از او درخواست كرد كه محبس را تغيير دهد كه محلى غير از خضراء باشد و لو اينكه بدتر و تنگتر باشد . يزيد از حماقت او تعجب كرد . او را بزندان فرزندان وليد فرستاد و بازداشت . او مدت خلافت يزيد باضافه دو ماه و ده روز در زندان ماند كه در زمان ابراهيم بود چون مروان نزديك دمشق رسيد قتل آنها ( انتقام و خونخواهى ) را بيزيد بن خالد قسرى واگذار كرد او بيكى از غلامان پدرش كه ابو الاسد ناميده مىشد دستور داد كه آنها را بكشد . منصور بن جمهور چند روزى از ماه رجب گذشته بود كه وارد كوفه شد . بيت المال را گرفت و عطا و روزى سپاهيان را داد زندانيان را آزاد كرد خصوصا عمال