تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 208

مساهمون:

ص٢٠٨
ناگزير يمانيها را ( كه بازداشت كرده بود ) آزاد نمود . منصور هم رفت تا به محل عين التمر ( نزديك كربلا ) رسيد و از آنجا با سران سپاه شام مكاتبه و مراسله نمود و به آنها خبر قتل وليد و امارت خود را داد و امر كرد كه يوسف را بگيرند و باز بدارند . همچنين ياران و همدستان او را بازداشت كنند . تمام نامه‌ها را نزد سليمان بن سليم بن كيسان فرستاد كه او آنها را بسران سپاه بدهد و توزيع كند . او نامه‌ها را نزد خود نگهداشت و نامهء شخص خود را نزد يوسف برد يوسف سخت پريشان شد و از سليمان پرسيد چه بايد كرد ؟ گفت : پيشوائى ندارى كه زير پرچم او نبرد كنى . اهل شام هم ترا يارى نخواهند كرد و من از منصور براى تو بيمناكم عقيدهء من اين است كه تو بشام خود ( وطن خود ) برگردى . باز پرسيد چاره چيست ؟ گفت : بر منبر به روى و براى يزيد ( و خلافت او ) خطبه مىخوانى و دعوت مىكنى و چون منصور نزديك شود نزد من ( در خانهء من ) پنهان مىشوى و او را در كار خود ( امارت ) آزاد مىگذارى . پس از آن سليمان نزد عمرو بن محمد بن سعيد بن عاص رفت و به او خبر ( آمدن منصور ) داد و از او خواست كه يوسف را نزد خود پناه بدهد و پنهان كند او هم پذيرفت و يوسف بخانهء او رفت هرگز مانند او ( يوسف ) ديده نشده بود كه مردى چنين متكبر و مغرور باشد و بعد به آن اندازه بيمناك و ضعيف شود . منصور هم وارد كوفه شد خطبه كرد و وليد را ناسزا گفت و بيوسف هم دشنام داد . خطباء قوم هم برخاستند و با او هم آهنگ شده هر دو را زشت دانستند و ناسزا گفتند . عمرو بن محمد ( پناه دهنده ) نزد يوسف رفت و خبر هيجان مردم را داد . يوسف نام هر كه را مىشنيد كه به او ناسزا گفته مىگفت : به خدا من او را تازيانه خواهم زد . عمرو از اميدوارى و طمع او بتجديد امارت تعجب كرد كه چگونه او ( در حال عجز ) مردم را تهديد مىكند ؟ يوسف در خفا از كوفه بشام رفت و در بلقاء اقامت گزيد . يزيد بن وليد بر آمدن وى آگاه شد پنجاه سوار فرستاد . ناگاه مردى از بنى نمير
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 208 | ابن الأثير / خليلى / ابو القاسم حالت