يزيد را محجور ( قيمدار ) كنم . يزيد ناگزير آن كنيز را پس داد . مردى از اهل مصر او را خريد . چون يزيد بخلافت رسيد همسرش سعده به او گفت : ( آيا چيزى در دنيا مانده كه تو آن را آرزو كنى و بدان نرسيده باشى ! گفت : آرى ، آرزوى من رسيدن بحبابه است ، سعده كسى را فرستاد آن كنيز را خريد ، او را حاضر كرد و آرايش داد و خود نزد وى رفت و نشست و حبابه را پشت پرده پنهان كرد و باز پرسيد و گفت : اى امير المؤمنين آيا در اين دنيا چيزى مانده كه تو آن را آرزو كنى و بدان نرسيده باشى ؟ گفت : من پيش از اين به تو گفته بودم چه آرزوئى دارم . ( سعده ) پرده را برداشت و گفت : اينك حبابه ، خود هم برخاست و رفت . سعده نزد خليفه مقرب شد او را گرامى داشت . سعده دختر عبد اللّه بن عمرو بن عثمان بود . چون يزيد مرد كسى بر مرگ او آگاه نشد تا آنكه سلامه ( كنيز ديگرش - سلامة قس ) اين اشعار را بآواز خواند :
لا تلمنا ان خشعنا * او هممنا بخشوع
قد لعمرى بت ليلى * كاخى الداء الوجيع
ثم بات الهم منى * دون من لى بضجيع
للذى حل بنا اليو * م من الأمر الفظيع
كلما ابصرت ربعا * خاليا فاضت دموعى
قد خلا من سيد كا * ن لنا غير مضيع
يعنى : ما را سرزنش مكن اگر ديدى كه ما زارى كنيم يا بخواهيم زارى كنيم . من بجان خود قسم شب خود را مانند شخص دردناك گذرانيدم . هم و غم هم بجاى كسى كه او را دوست داشتم همخوابهء من شده بود . براى اينكه امروز يك كار بسيار بد و دشوار ما را دچار كرده . هر چه من نگاه مىكنم و محل را تهى مىبينم اشك را روان مىكنم . آن محل از كسى خالى شد كه او خواجه و سرپرست ما بود و هرگز ما را از دست نمىداد و فراموش نمىكرد .
آنگاه فرياد زد اى امير المؤمنين مردم دانستند كه او مرده . اشعار از يكى