او خود را عبد الرحمن ناميد و كنيهء او ابو مسلم و نام پدرش مسلم شده بود ( در كتاب خود ايران و اسلام نسب صحيح ابو مسلم و شرح حال او را بيان كرديم . او از اهل فريدن و پدرش زردشتى جديد الاسلام بنام مسلم و در خانوادهء بنى عجل كه ابو دلف از آنها بعد مشهور شد در كره رود - كرج اراك تربيت يافته بود ) .
ابو مسلم در آن زمان جوان نوزده ساله بود يك كيس بافته داشت بر خر سوار شد و نزد امام ابراهيم ( فرزند محمد عباسى ) رفت ، امام دختر عمران بن اسماعيل طائى معروف بابى النجم را بزنى به او داد . در آن زمان آن دختر نزد پدرش در خراسان بود و ابو مسلم كه بخراسان رفت با وى در همانجا ازدواج كرد . بعد از آن ابو مسلم دختر خود فاطمه را همسر محرز بن ابراهيم نمود و دختر ديگرش اسماء را فهم بن محرز بزنى گرفت و از او فرزندى متولد شد ولى از فاطمه ( دختر ابو مسلم ) فرزندى بوجود نيامد ( يا نماند ) و اين فاطمه همان است كه خرميها ( خرم دينها ) نام او را مىبردند ( و بنام وى بخونخواهى ابو مسلم قيام كردند و وقايع بابك خرم دينى معروف است ) .
پس از آن سليمان بن كثير و مالك بن هيثم و لاهز بن قريظ و قحطبة بن شبيب از خراسان به قصد مكه سفر كردند . سفر آنها در سال صد و بيست و چهار رخ داد .
چون آن جماعت وارد كوفه شدند نزد عاصم بن يونس عجلى كه در زندان بود رفتند . او با عيسى و ادريس هر دو فرزند معقل كه هر دو نيز عجلى ( از طايفهء بنى عجل ) بودند متهم شده بودند كه براى خلافت بنى العباس دعوت و تبليغ مىكردند . يوسف بن عمر آنها را با عدهء از عمال و حكام خالد قسرى بازداشت كرده بود . ابو مسلم هم ( در زندان ) پرستار آنها بود . آنها ( جماعتى كه از خراسان آمده بودند ) علايم ( نبوغ ) را در او ديدند .
پرسيدند كه اين جوان كيست ؟ آنها ( محبوسين ) گفتند : جوانى است از سراجين ( زينسازان ) پرستارى ما را بر عهده دارد . ابو مسلم سخن عيسى و ادريس را كه دربارهء او بود مىشنيد . چون گفتگوى آنها را شنيد گريست . آنها كه وضع و حال او را ديدند بمتابعت خود و پيروى از عقيدهء آنها دعوتش كردند و او قبول كرد .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 160
مساهمون: ابن الأثير
ص١٦٠