در آن سال نصر بن سيار در فصل زمستان فرغانه را براى غزا قصد كرد . هيئتى بنمايندگى براى عراق فرستاد رئيس آنها معن بن احمر نميرى بود كه پس از عراق نزد هشام بروند .
در عرض راه يوسف بن عمر را ملاقات كرد . يوسف به او گفت : اى فرزند احمر آيا آن . . . بريده ( مقصود نصر بن سيار ) بر شما كه قريش هستيد غلبه و تسلط مىكند . گفت : چنين شده . يوسف به او گفت : نزد هشام از او ( نصر ) بدگوئى كن . گفت : چگونه بد بگويم و حال اينكه نسبت به من و قوم من نيكى كرده و بر من و طايفهء من حق دارد . او ( يوسف ) اصرار كرد كه عيبجوئى و خرده گيرى كند .
گفت : چه عيبى دارد كه من آن را ياد كنم ؟ آيا نيك نفسى و سياست خوب او را انتقاد كنم ؟ دربارهء او چه مىتوان گفت ؟
گفت : بگو او سالخورده است ( قادر بر ادارهء امور نمىباشد ) . چون نزد هشام رفت سپاه خراسان و دليرى و طاعت آنان را ستود و گفت : ولى آنها فرمانده ندارند . گفت : ( هشام ) واى بر تو آن مرد كنانى ( از قبيلهء كنانه ) مقصود نصر مگر چه شده ؟ گفت : او شجاع است ولى از شدت پيرى و ضعف قادر بر شناختن مردم نمىباشد .
سخن كسى را نمىشنود مگر آنكه شخص نزديك شود و بلند بگويد و باز او نمىشنود و نمىداند زيرا سخت فرتوت شده . شبيل بن عبد الرحمن مازنى گفت :
دروغ ميگويد . به خدا قسم او نه به اين اندازه پير شده كه خرف شده باشد . جوان ( كم خرد ) هم نيست كه سفيه باشد . او مرد مجرب است كه در تمام مرزها حكومت كرده و در تمام جنگها دليرى نموده و قبل از ايالت و امارت ( عمومى ) جنگها ديده و كرده بود . هشام دانست كه سخن معن ناشى از تلقين يوسف است به او اعتنا نكرد . معن نزد يوسف برگشت و از او درخواست كرد كه فرزندش را از خراسان بجاى ديگر منتقل كند . او هم خانوادهء خود را احضار كرد ( از نصر بيمناك شده بود ) .
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 158
مساهمون: ابن الأثير
ص١٥٨