تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 157

مساهمون:

ص١٥٧
نخواهيم كرد و به محلى كه آنها در آنجا هستند نخواهيم رفت كه دچار خطر شويم ما از آنها مىترسيم كه ما را در سرزمين خود بكشند و نابود كنند . عبد الملك اصرار كرد كه آنها مراجعت كنند . چون حال را بدان وضع ديدند بر او شوريدند و جنگ كردند و بر او پيروز شدند و او را از كاخ بيرون كشيدند . اين واقعه در اول ماه ذى القعدهء ( همان سال ) رخ داد . چون بلج بر عبد الملك پيروز شد . ياران او گفتند : او را بكش . او هم عبد الملك را از كاخ بيرون كشيد او بسبب پيرى مانند يك جوجه بود او را كشت و جسدش را بدار آويخت و خود امير اندلس شد . سن عبد الملك بالغ بر نود سال بود . دو فرزندش قطن و اميه گريختند يكى به شهر مارده « ماردين » و ديگرى به شهر « سرقسطه » رفتند . فرار آنها قبل از قتل پدرشان بود چون پدر كشته شد آنها كارهائى كردند كه در آينده بيان خواهد شد بخواست خداوند .

بيان حوادث

در آن سال يوسف بن عمر حكم بن صلت را نزد هشام روانه و از او درخواست كرد كه او را امير خراسان نمايد . نوشته بود كه او باحوال و اوضاع خراسان آشنا مىباشد و در آنجا كارهاى بسيار انجام داده و در ضمن نصر بن سيار را مذمت كرده بود . هشام بمهمانخانه ( دار الضيافه - خاصه خليفه ) رفت و در آنجا مقاتل بن على سعدى را نزد خود خواند . او با صد و پنجاه تن ترك تازه از خراسان وارد شده بود . از او ( مقاتل ) پرسيد كه حكم در كجاى خراسان والى بوده و در آنجا چه كار كرده بود ؟ او گفت : حكم دهدار يك ده كوچك بنام فارياب بود كه ماليات آن بالغ بر هفتاد هزار بود . حارث بن سريج او را اسير كرد به او گوشمالى داد و آزادش نمود . به او گفت : تو پستتر از آنى كه ترا بكشم . هشام هم نصر بن سيار را عزل نكرد . ( كه حكم بجاى او باشد ) .