تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 14

مساهمون:

ص١٤
بن زفر است اگر يك شب مدد بخواهد بيست هزار مرد به يارى او شتاب مىكنند هيچ يك از آنها هم نمىپرسد براى چه ما را برانگيختى و خواندى . سوار و دلير قيس هم اين خر نر است كه من او را بزندان سپرده‌ام و فرمان قتل او را داده‌ام . مقصود حرشى . اما بهترين مرد قيس براى خود قبيلهء قيس شايد من باشم . يكى از اعراب بنى - فزاره ( بدوى كه در شب‌نشينى بود ) به او گفت : اگر تو چنين هستى ( بهترين ) هرگز دستور قتل مرد و يگانه سوار آنها را نمىدادى . او در همان حين بمعقل بن عروه كه مأمور قتل او بود پيغام داد كه از كشتن وى خوددارى كن . او را بمعقل تسليم نموده بود كه بكشد . ابن هبيره كه مسلم بن سعيد را بامارت خراسان فرستاده بود و به او دستور داده بود كه حرشى را بگيرد و بند كند و نزد او بفرستد . مسلم ( به محل ايالت ) بدار - الإماره رسيد و در را بسته ديد . او ( حرشى ) نزد وى كسى را فرستاد و پرسيد تو امير هستى يا وزير و براى كدام يك از اين دو كار آمده‌اى ؟ پاسخ داد مانند من كسى براى ديدار يا وزارت فرستاده نمىشود . حرشى نزد او رفت . او هم حرشى را دشنام داد و بند كرد و بزندان سپرد . سپس بزندانبان دستور داد بر بند و رنج او بيفزايد . او آگاه شد ، بمنشى خود گفت : بنويس : تو بزندانبان دستور دادى بند مرا سنگينتر و عذاب را سختتر كند ؟ اگر اين دستور از بالا رسيده من مطيع هستم و اگر دستور شخصى تو باشد كه رفتار تو بسيار زشت و بدترين رفتارهاست . آنگاه به اين شعر تمثل و استشهاد نمود :
فاما تثقفونى فاقتلوني * و من يثقف فليس له خلود هم الأعداء ان اشهدوا و غابوا * اولوا الأحقاد و الأكباد سود
يعنى : اگر بخواهيد مرا تنبيه و تربيت و تهذيب كنيد بهتر آن است كه مرا بكشيد . هر كه تنبيه شود جاويد نخواهد ماند . آنها دشمنان ما هستند چه در حضور و چه در غياب آنها كينه‌دارند و دلهاى آنها سياه است ( سياه اندرون ) چون ابن هبيره از عراق گريخت خالد قسرى بتعقيب و طلب حرشى كوشيد و او را در كنار فرات يافت . به او گفت : دربارهء من چه گمان دارى ؟ گفت : گمانم