تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 11

مساهمون:

ص١١

بيان عزل عبد الرحمن بن ضحاك از امارت مدينه و مكه

در آن سال يزيد بن عبد الملك عبد الرحمن بن ضحاك را از ايالت مدينه و مكه عزل نمود . او مدت سه سال در آن دو شهر حكومت و امارت داشت . عبد الواحد نضرى را بجاى او منصوب نمود . علت آن عزل اين بود كه عبد الرحمن از فاطمه دختر حسين بن على ( عليهما السلام ) خواستگارى كرد . او گفت : من نمىخواهم ازدواج كنم ميخواهم بچه‌هاى خود را نگهدارى كنم . ( او دو شوهر كرده بود يكى فرزند عثمان خليفه اموى و ديگرى حسن بن حسن پسر عم خود كه از هر دو فرزند داشت و سادات حسينى كه سيادت آنان محض بود از فرزند او عبد اللّه محض مىباشند ) . عبد الرحمن بسيار اصرار كرده و او را تهديد نمود كه اگر بزنى تن ندهى من بزرگترين فرزندان ترا با تهمت باده‌گسارى حد خواهم زد . مقصود او عبد اللّه بن حسن بن على بود . در آن هنگام مردى از اهل شام بنام هرمز رئيس ديوان مدينه بود او حساب ديوان را تصفيه كرده قصد مراجعت نزد يزيد داشت . ابن هرمز براى توديع نزد فاطمه رفت و از او پرسيد آيا كارى دارى ؟ گفت : بامير المؤمنين بگو كه من از دست فرزند ضحاك چه مىكشم و او چگونه مزاحم من مىباشد و نيز رسولى كه حامل نامه او بود نزد يزيد فرستاد و به او خبر داد . ابن هرمز وارد شام شد . يزيد ( خليفه ) اوضاع مدينه را از او تحقيق كرد و پرسيد آيا يك خبر عجيب و نادر هم دارى ؟ او چيزى دربارهء فاطمه نگفت ناگاه حاجب بخليفه گفت رسولى از طرف فاطمه دختر حسين از مدينه آمده . ابن هرمز گفت : او ( فاطمه ) به من هم گفت كه پيغام او را برسانم آنگاه وضع او را شرح داد . خليفه از تخت فرود آمد و به او گفت : اى مادر مرده تو چنين اطلاعى دارى و از من مكتوم مىكنى ؟ او عذر خواست و گفت : فراموش كردم . يزيد برسول فاطمه اذن دخول داد او داخل شد و نامه را گرفت و خواند . در دستش چوب خيزران بود زمين را با خيزران مىزد و مىگفت : ابن ضحاك گستاخى و تجرى نموده آيا مردى هست كه نالهء او را برانگيزد تا نالهء دردناك وى بگوشم برسد كه او را سخت
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 11 | ابن الأثير / خليلى / ابو القاسم حالت