رفت . محمد بن عمر بن على بن ابى طالب به او گفت : ترا به خدا اى زيد نزد خانوادهء خود برگرد و بكوفه مرو كه آنها بعهد خود وفا نخواهند كرد او قبول نكرد و گفت او ( هشام ) ما را گرفتار كرد و مانند اسير از حجاز بشام و از آنجا بجزيره و بعد بعراق روانه كرد و نزد قيس ثقيف ( قبيله ) فرستاد كه ما را آلت بازى خود نمود ، بعد گفت :
بكرت تخوفنى المنون كاننى * اصبحت عن عرض الحياة بمعزل
فاجبتها ان المنية منهل * لا بد ان اسقى بكاس المنهل
ان المنية لو تمثل مثلت * مثلى اذا نزلوا بضيق المنزل
فافنى حياءك لا أبا لك و اعلمى * انى امرؤ سأموت ان لم اقتل
يعنى - ( زن - يا معشوقه ) مبادرت كرد ( صبح زود ) بترسانيدن من انگار من از مرگ ( در اصل بيت حيات آمده و اين غلط است . آنچه مىدانيم در اصل چنين بوده . عن عرض المنون كه مرگ باشد ) بر كنار هستم . من به او جواب دادم .
مرگ حوض است و من حتما بايد از آب ( ساغر - جام و در روايت ديگر ذاك المنهل آمده ) آن حوض بنوشم ، ( مرگ حتمى است و چاره و گريز از آن نيست ) . اگر مرگ بخواهد نمايش دهد و كسى مانند مرا مستوجب هلاك بداند ، مرا دچار مىكند كه در تنگناى منزل ( زندگانى ) دچار شدهام ( از حيات بستوه آمده و در وضع سخت گرفتار شدهام ) . شرم خود را پامال كن اى بىپدر ( خطاب بمعشوقه يا زن كه بر حسب عادت شعراء به او اشاره مىشود ) و بدان كه من مردى هستم اگر كشته نشوم حتما خواهم مرد ، ( از مرگ گريز نيست و اين شعر معروف و مورد استشهاد و تمثل مىباشد ) .
محمد بن عمر بن على ( پسر عم او ) با او وداع كرد و گفت : من با خداى خود عهد مىكنم كه تا زنده هستم با اينها ( بنى اميه ) بيعت و اطاعت نكنم . از او جدا شد و رفت او ( زيد ) سوى كوفه رفت و در آنجا پنهان شد . خانه به خانه نقل مكان ميكرد شيعيان نزد او مىرفتند و بيعت مىكردند . يكى از ( سر كردههاى ) آنها سلمة بن كهيل بود كه با او بيعت نمود . همچنين نصر بن خزيمهء عبسى و معاوية بن اسحاق