تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 134

مساهمون:

ص١٣٤
گفت : فردا نزد من بيائيد . من زاده عبد الملك نخواهم بود اگر نتوانم دعوى شما را پايان و فيصله دهم . شب مردم مدينه در حال هيجان و اهتمام و گفتگو ماندند . بعضى مىگفتند : زيد چنين گفت و برخى مىگفتند : سخن عبد الله چنين بود . روز بعد خالد براى محاكمه در مسجد نشست مردم هم گروهى شماتت مىكردند و قومى متأثر و غمگين بودند . خالد هر دو را نزد خود خواند و ميل داشت كه آنها به يكديگر دشنام دهند ( تا شماتت كند ) چون هر دو حاضر شدند عبد الله خواست سخن بگويد زيد به او گفت : اى ابا محمد شتاب مكن . من مالك چيزى نيستم ( حقى ندارم ) هر كس هم با تو نزد خالد مخاصمه و مرافعه كند مالك چيزى نخواهد بود . سپس بخالد خطاب كرده گفت : تو ذريهء پيغمبر را براى چيزى نزد خود احضار كردى كه هرگز ابو بكر و عمر براى مانند آن آنها را نزد خود نمىخواندند . خالد گفت : كسى نيست كه به اين بىخرد ( زيد ) چيزى بگويد . مردى از انصار از خاندان عمرو بن حزم برخاست و گفت : اى فرزند ابو تراب ( تحقير ) و اى زادهء حسين سفيه تو نمىدانى كه والى بر تو حق ولايت و طاعت دارد ؟ زيد گفت : اى قحطانى ( عرب قحطان ) خاموش باش ما بمانند تو پاسخ نخواهيم داد . آن مرد ( قحطانى ) گفت : چرا از جواب من خوددارى مىكنى به خدا قسم من از تو بهتر هستم و پدر و مادرم از پدر و مادرت بهترند . زيد خنديد و گفت : اى گروه قريش اين دين ( اسلام ) از بين رفته آيا نسب و حسب هم از ميان رفته است . به خدا سوگند اين ملت مىرود ولى حسب و نسب قوم زايل نمىشود عبد اللّه بن واقد بن عبد الله بن عمر بن الخطاب گفت : اى مرد قحطانى به خدا قسم تو دروغ گفتى . به خدا او از شخص تو بهتر و پاكتر است . پدر و مادر و نسب او از پدر و مادر تو نيكتر و پاكتر است . دشنامها هم به او داد سپس با خشم يك مشت ريگ از زمين برداشت و بر زمين زد و گفت : به خدا ما بر اين وضع و حال نمىتوانيم صبر و تحمل كنيم . زيد هشام بن عبد الملك را قصد كرد و چون رسيد به او اجازه ملاقات نداد هر گاه او نامه مىنوشت