و درخواست ملاقات مىكرد هشام زير آن مىنوشت : بخانهء خود برگرد . زيد ميگفت : به خدا قسم من نزد خالد نخواهم رفت پس از مدتى دراز به او اجازهء ملاقات داد .
روزى به او اجازهء ملاقات داد و خود هشام بر بلندترين اشكوبه قرار گرفت ( كه او را در بالا رفتن از پله خسته و ملول كند ) . زيد بالا رفت او تنومند و فربه بود هشام كسى را بدنبال او فرستاد كه هر چه بگويد بشنود بدون اينكه شخصى را ببيند آن شخص مىشنيد كه او چنين ميگفت : به خدا سوگند هر كه دنيا را دوست بدارد خوار مىشود . اين كلمه را هنگامى گفت كه بر پله مكث كرده استراحت مىنمود پس از آن بالا رفت نزد هشام سخن بميان آمد هشام باور نكرد او سوگند ياد كرد هشام گفت : من تصديق نمىكنم . گفت اى امير المؤمنين خداوند كسى را در رضاى خود پست نمىدارد و در عدم رضاى خود بلند نمىكند ( عبارت سخت پيچيده و غير مفهوم بلكه بدون معنى و فاقد مقصود است بالجمله مضمون آن بايد چنين باشد كه خداوند كسى را با خشنودى تو بلند نمىكند و با عدم خشنودى تو پست نميدارد كه ميخواهى باور كنى يا نكنى خدا خود مىداند و ميخواهد مىكند و رضاى خدا بهتر از رضاى تو مىباشد ) .
هشام گفت : اى زيد ! شنيدهام كه تو آرزوى خلافت را دارى در حالى كه تو فرزند كنيز باشى در خور خلافت نيستى . زيد گفت : اين سخن پاسخى دارد . ( آيا بگويم ؟ ) گفت : بگو . گفت : هيچ كس سزاوارتر و نزد خداوند بلندپايهتر از پيغمبر او نيست كه خداوند آن پيغمبر را مبعوث فرموده ، اسماعيل فرزند كنيز و برادرش فرزند بانو بود كه خداوند اسماعيل را برگزيد و از نسل او خير البشر ( محمد ) را بوجود آورد . بر آن كسى كه جد او رسول اللّه و پدرش على بن ابى طالب باشد باكى نيست كه مادرش كنيز باشد . هشام به او گفت : دور شو . گفت : دور مىشوم و به جائى خواهم رفت كه براى تو ناگوار خواهد بود . سالم ( بايد رئيس ديوان هشام باشد ) به او گفت : اى ابا حسين از تو چيزى سرنزند ، او از آنجا خارج شد و بكوفه
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 135
مساهمون: ابن الأثير
ص١٣٥