تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 132

مساهمون:

ص١٣٢
بمدينه برگشتند . خالد هم آنها را تصديق كرد . چون بقادسيه رسيدند مردم كوفه با زيد مكاتبه كردند ( او را بقيام دعوت كردند ) . او برگشت . گفته شده : چنين نبود بلكه خالد ادعا كرده بود كه نزد آنها و چند تن از قريش مالى سپرده بود . يوسف بهشام نوشت و گزارش داد و هشام آنها را احضار كرد و نزد يوسف ( در عراق ) فرستاد تا با خالد روبرو شوند آنها بر يوسف وارد شدند ، يوسف بزيد گفت : خالد ادعا مىكند مالى نزد تو سپرده . او گفت : چگونه او مال خود را نزد من امانت مىگذارد و حال اينكه پدران مرا علنا بمنبر ناسزا مىگويد و لعن مىكند . يوسف خالد را جلب كرد در حالى كه خود را با يك عبا پوشانيده بود به او گفت : اين زيد است منكر امانت تو مىباشد . خالد به او ( زيد ) و بداود نگاه كرد و گفت : آيا مىخواهى بر گناه خود كه نسبت به من مرتكب شدى يك گناه ديگر نسبت به اينها ( دو تن هاشمى ) مرتكب شوى . من چگونه مال خود را به اينها مىسپارم و حال اينكه پدر آنها را بر منبر دشنام مىدهم . بخالد گفتند : چه علتى داشته كه تو چنين كارى كنى ( بما تهمت بزنى يا ادعا كنى ) گفت : او مرا بسيار شكنجه داد و من با اين ادعا خواستم مدتى بگذرد شايد فرجى حاصل شود . آنها ( هاشميان مذكور همه ) برگشتند و زيد و داود در كوفه ماندند . گفته شده يزيد بن خالد قسرى ادعا كرده بود كه چنين وديعه نزد زيد مىباشد چون هشام به آنها امر كرد كه بعراق بروند ( و روبرو شوند ) آنها خوددارى كردند و خواستند او آنها را معاف بدارد زيرا از يوسف كه ظالم بوده ترسيده بودند كه نسبت به آنها ستم كند . گفت : ( هشام ) من مىنويسم كه بشما آزار نرساند . آنها را مجبور كرد و آنها راه عراق را گرفتند . يوسف هم آنها را با يزيد ( فرزند خالد ) روبرو كرد . يزيد گفت : من نزد هيچ چيز كم يا فزون ندارم . يوسف گفت : تو [ ؟ ] مىكنى يا بامير المؤمنين ؟ آنگاه او را سخت شكنجه داد بحديكه نزديك
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 132 | ابن الأثير / خليلى / ابو القاسم حالت