يوسف اخلاق و حالات متضاد و مختلف داشت . او نماز را در مسجد طول ميداد و خانواده و غلامان خود را از ستم باز مىداشت . او فروتن و نيك سخن و ملايم بود .
نماز صبح را مىخواند و تا نزديك ظهر قرآن ميخواند و تضرع ميكرد و با كسى ( در آن هنگام ) سخن نمىراند و چيزى نمىگفت . او اديب و شعر شناس بود . او سختگير و بد شكنجه بود كه در كيفر افراط ميكرد . او بر بافندگان كه مىگذشت جامه را از آنها مىگرفت و با ناخن خود امتحان مىكرد اگر تار و پود آن سست و بيتاب باشد آنها را سخت تازيانه ميزد و گاهى هم دست آنها را مىبريد . او احمق بود روزى جامه براى او بردند . از منشى خود پرسيد دربارهء اين جامه چه عقيدهاى دارى . گفت : بهتر اين بود كه محكم بافته ميشد . بمنشى خود گفت : راست گفتى . سپس بجولاهه گفت : اى زادهء فرومايگان چرا چنين كردى . جولاه گفت :
ما به كار خويش آشناتر هستيم . ( يوسف ) بمنشى خود گفت : اى زادهء فرومايگان او راست مىگويد . منشى گفت : او در عرض سال يك دو جامه مىبافد و من صد هزار جامه مىبينم يا از دست من دريافت مىشود . او بجولاهه گفت : راست مىگويد . اى زادهء فرومايگان . او ( يوسف كه امير كل باشد ) گاهى اين و گاهى آن را تصديق مىكرد تا آنكه تار و پود جامه را شمرد ديد يك طرف يك ريسمان كمتر است از طرف ديگر .
( سرهدار ) بافنده را صد تازيانه زد . گفته شد : يوسف عزم سفر كرد . كنيزهاى خود را خواند و بيكى از آنها گفت : تو شهوتران هستى و براى . . . . . . . با من مىآئى . اى غلام گردنش را بزن . ( كه زد ) به ديگرى گفت : تو چه ميگوئى ؟ ( او از سر بريده عبرت گرفته ) : گفت من نزد فرزندم مىمانم . گفت : اى پليد تو نسبت به من علاقه ندارى .
اى غلام گردنش را بزن . بكنيز سيمى گفت : تو در چه حالى هستى ؟ گفت : نمىدانم چه اگر بگويم با تو ميآيم مىترسم مانند آن يكى كشته شوم و اگر بگويم ميمانم باز مانند دومى كشته خواهم شد . گفت اى فرومايهء پست تو با من بحث و مجادله مىكنى ؟
اى غلام گردنش را بزن . همه را زد . ( اين دليل سهلانگارى در دين اسلام و نمونهء ستم است آن هم نسبت بمادر فرزند يا همسران ديگر پس نسبت به ديگران چه ميكردند
الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي ) — صفحة 127
مساهمون: ابن الأثير
ص١٢٧