عبد الله بن عمرو بن عثمان ( از طرف مادر نوادهء حسين بن على و برادر امى عبد الله بن حسن بن على ) نزد او رفت و چيزى از او بدست نياورد و گفت : عطا به هاشميان اختصاص دارد و ما سودى از او نداريم جز لعن على ( عليه السلام ) . خالد گفت :
اگر بخواهد ما حاضريم كه عثمان را لعن كنيم و عطا را به او بدهيم .
با اين وصف خالد در سب و لعن على افراط مىكرد او در اين كار نزد قوم ( بنى اميّه ) تقرب مىجست و تهمت را از خود نفى مىكرد .
ايالت و امارت خالد در عراق از شوال سنهء صد و پنج شروع شده و در سنه صد و بيست پايان يافت .
هنگامى كه يوسف والى عراق شد اسلام خوار شده و اهل ذمه ( غير از مسلمان كه در پناه اسلام باشند ) حكومت مىكردند . يحيى بن نوفل گفت :
اتانا و اهل الشرك اهل زكاتنا * و حكامنا فى ما نسر و نجهر
ملما اتانا يوسف الخير اشرقت * له الارض حتى كل واد منور
و حتى رأينا العدل فى الناس ظاهرا * و ما كان من قبل العقيلى يظهر
و چند بيت ديگر .
يعنى او آمد ( يوسف ) در حالى كه مشركين دريافت زكات ما را دريافت ميكنند و آنها حاكم ما هستند آشكار و نهان بر ما حكومت مىكنند .
چون يوسف نكوكار آمد زمين روشن شد بحديكه هر دشتى منور شده و به حدى كه ما عدل ميان مردم آشكار و نمايان ديديم و قبل از مرد عقيلى نمايان و پيدا نبود باز همو گويد :
ارانا و الخليفة اذ رمانا * مع الاخلاص بالرجل الجديد
كاهل النار حين دعوا اغيثوا * جميعا بالحميم و بالضديد
ما خود را چنين مىبينيم كه خليفه با اخلاص مرد جديد را براى ما فرستاد .
ما قبل از او چنين بوديم مانند اهل دوزخ كه اگر دعا و استغاثه كنند سرب گداخته ( بجاى آب ) به آنها داده مىشود .